تبليغاتX
چرند و پرند -

سلام و صدسلام و چند صد سلام.

دیروز مادر بزرگمو بردن بیمارستان تا دیسک کمرشو عمل کنن و گویا قراره فردا این عمل انجام بشه.

این مادر بزرگ گردن من خیلی حق داره .چون بابا ننه من فرهنگی هستن تا یه سنینی این مادر بزرگ منو بزرگ کرد و حتی با من سر  کلاس درس که نه ولی سر کلاس مهد اومد.

امروز نزدیکای ده صبح موفایلم زنگید.خاله خانم بود .میخواست اتاق بزرگه رو تر تمیز کنه تا فردا روزیکه مادر بزرگ مرخص شد و اقوام ما که تقریبا به تعداد یاران پیامبر تو جنگ بدر هستن اومدن بهش سربزنن جا باشه و درضمن محیطی آرام واسه خود مادر بزرگ فراهم بشه تا سر صدای این نوه های کوچول موچولو که عینهو هفت کوتوله میمونن اذیتش نکنه.

منم بلافاصله با قدرت طی الارضی که دارم خودمو رسوندم خونه مادربزرگه.یکی از دایی هام و دوتا از زندایی ها و دوتا خاله ها و مامانم اونجا بودن و مشغول خونه تکونی و نظافت .هفت کوتوله هم سه تاشون اونجا بودن.(سه تفنگدارشون  مثلا)

از راه نیومده البسه کار رو بهم دادن و منم لباس کار پوشیدم و کمربند همت و بستم و دست بکار شدم .

اول از همه دوتا کمد بزرگ بود که با دایی جون جا به جا کردیم. کمی احساس مهراب فاطمی ای بهم دست داده بود.بعدش رفتیم سراغ فرشا .چهار تا فرش دست بافت و تا دلت بخاد سنگین. کار که به اینجا رسید دیگه دایی جون رفته بود گل بچینه ومن موندم و چهار تا فرش .فرشا رو یه نفری بردم تو اتاق بزرگه البته مامانم کمک میکرد و یه ریز قربون صدقم میرفت .هرچی بهش میگفتم به خدا تا شبم که بخوای کمک میکنم .مگه به خرجش میرفت . مثلن میخواست انگیزه کار بهم بده که یه وقت از زیر کار در نرم.(البته اینم بگم مامانم  یه دستمال قدرت برام دوخته که اونو گرفتم ویه بسته اسفناجم از توجیبم در آوردم و زدم به بدن و خیلی سریع قالی ها رو بردم ) .فرشا رو که بردم یه نیگا تو آینه به خودم کردم و یه کم فیگور گرفتم .دیدم قیافم عوض شده ولی خیلی برام اشناست .یه کم به دوگوله فشار اوردم تا دوزاریم افتاد که شبیه رونی کلمن شدم. بعدش نوبت جارو بود. سریع رفتم جارو رو برداشتم تمام فرشا روکه حالا پهن شده بودن جارو کردم .ساعت دوازده و نیم بود که جارو تموم شد و تا یک شیشه پاک میکردم.

با لاخره ساعت یک مراسم خونه تکونی تموم شد.در پایان این مراسم بنده به عنوان مرد اخلاق برگزیده شدم و لقب بهترین خانه تکانیست رو هم به من اختصاص دادن.سمیرغ بلورین بهترین حمال فرش نیز به من داده شد و علاوه بر اینها نامزد دریافت لوح سپاس و کارت صد آفرین از جشنواره سوبل که ارزشش کمتر از نوبل نیست شدم.

اون اخر کارم دایی جون خیلی خرامان همچون طاوسی ومست وارد شد و معلوم شد حضرت ایشان رفته بودن  از بیرن یه نمیدونم چی چی واسه شیر حمام بخرن تا درستش کنن ولی تو راه ماشینش پنچر شده بود  اینا  خلاصه عذر خواست.

  پاورقی :

اول: در مورد اسمم که اینروزا مایه خنده شده .آتشک رو اونایی که اول دبیرستان یا بالاتر هستن میدونن که چیه.اسم کهن فارسیه که تو داستان سمک عیار اومده حالا اگه خیلی خنده داره (در حد روده بر شدن ) من راضی به تلف شدن خوانند گان عزیز نیستم  عوضش میکنم و میذارم یخمک.ولی اگه خنده دار بودنش در حد لبخنده اشکالی نداره .جون خودم من خوشحالم میشم  از اسمم مردم  خوشحال بشن.

دوم:اینکه باران خانم بهله. اون عکس خودمه اون گوشه .مال دوران طفولیته .قربون خودم برم نمکی و خوشگل بودم.

سوم:این چند روزه به اینتر نت دسترسی نداشتم اینه که اینجور شده بید و نتونستم بآپم که واقعا شرمنده دوستان شدم.

چهارم :استقلالمون که با فیروز خان داره میترکونه.

پنجم:سلامتی دکی محود جون.

ششم : هیچی دیگه همینا بودش.

هفتم تا آژ بعدی باااااااااای

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 6:36 قبل از ظهر  توسط آتشک |