تبليغاتX
چرند و پرند -

سلام سلام صدتا سلام هزار و سیصدتا سلام.

جمعه صبح ازمون قلم چی داشتم .کلی هم ایندفه خونده بودم و آمادگی کاملی داشتم.ساعتم رو تیم کرده بودم که ساعت پنج بیدار شم تا هم کمی به مروردرسام برسم و هم اینکه آماده بشم و سر موقع به جلسه برسم .آخه همیشه یه ربع بعد از شروع آزمون میرسیدم.خلاصه ساعته رو گذاشتم بالا سرم و ساعت هشت و نیم شب تخت خوابیدم تا بلکن خستگی ها رو به تختخاب بسپارم صبح سر حال بلند بشم.ولی از اونجاییکه خیلی خسته بودم صبح سر وقت معین شده  ساعت بیچاره که از مهارت های من خبر نداشت شروع به قوقولی قوقو کردن نمودو من جسورانه یه حرکت خیلی حرفه ای که شما فقط توی فیلمای بروسلی دیدید خفش کردم و دوباره خوابیدم. صبح زود ساعت هفت در حالیکه خوابای خوب و با حالی داستم میدیدم با داد و بیداد مادر از خواب بیدار شدم. نیم ساعتی بود که سعی در بیدار کردن من داشت اما موفق نشده بود و منم که دیگه ساعت هفت متوجه جهد و تلاش بی امان مادرم شده بودم همونطور خواب الود بلند شدم و در حالتی که زانو به بغل کرده بودم نشستم سرجام که ناگهان وارد اومدن ضربه ای منو به خودم آورد(البته اینو بگم که اصولا مادر من در همچین مواقعی که پای وقت و سر وقت رسیدن در میونه خیلی جدی و کمی عجول هستند والا ساعت هفت خیلی دیر نشده بوده)و اون ضربه چیزی نبود جز سیلی ای که برادرم با استفاده از دمپایی بر کمر من نواخت.

دیگه کم کم قضیه داشت خطرناک میشد .پس بی درنگ بلند شدم و اول از همه وضو گرفتم و قضای نماز صبح رو خوندم و بعدش به صورت ضرب العجلی کیک و شیر را به عنوان صبحونه برگزیده و خوردم و سپس شانه ای در موهای ژولیده خودم انداختم و بی درنگ خانه را ساعت هفت و نیم که میدان جنگی شده بود واسه خودش ترک گفتم.

باعجله توی کوچه پرپیچو خم قدم نهادم و سر یکی از پیچ ها نفهمیدم چی شد که یکی دو متری از زمین فاصله گرفتم  و محکم با نشیمن گاه محترم به زمین فرود آمدم و در همین حین دختر خانمی رو در بغل خویش یافتم (استغفرالله،خدایا توبه)

اما درد نشیمنگاه به حدی بود که سریع اونو پس زدم والبته اونم با جیغی خفیف خیلی دستپاچه دمشو گذاشت رو کولش و سریع کلید انداخت و رفت تو خونشون که تو همون کوچه بود .صحنه بدی بود ولی خوشبختانه کسی جز یک کلاغ اونجانبود.والا کلی حرف برامون در می آوردن.

در ادامه راه به هل دادن یه پیکان هم پر داختم چون مال یه آشناهامون مجبور بودم کمک کنم .(بامرامم دیگه چیکار کنم.)

خلاصه رسیدم سر خیابون و بعد از کمی معطلی یه تاکسی پیدا شد که عقب  واسه یه نفر جاداشت.

درو باز کردم و پریدم بالا که ناگهان همون دختر خانمی که چند دقیقه قبلش تو بغلم بود رو کنار دستم دیدم. و بی درنگ رفتم تو فاز فیلمای عشقولانه و این اتفاقات رو به فال نیک گرفتم که حتما ای اتفاقات بی دلیل نیست و  زمونه ما رو با هم آشنا کرده .

بله خلاصه بعد از این همه اتفاق به مقصد رسیدم ولی مسئول برگزاری آزمون گفت دفترچه برامون نیومده.

در این لحظه میشد کلی خشم و غضب رو در چشمان من دید.انقد زیاد که میشد یه مشت خرج اون یارو که اینو گفت میکردم.

با کلی ضد حال و عصبانیت برگشتم خونه و از این بیشتر عصبانی شدم که تمامی اعضای خونه که برای بیدار کردن من بسیج شده بودن حالا در خواب ناز تشریف میداشته بوده اند.

پاورقیا:

اول:غلطای تایپی وحشتناکی داشتم که برای نمونه در زیر یه خطشو میذارم براتون.

"پس بیدرنگب لندشدم و اول از همه وضو گرفتم و فضای نماز صبح رو خوندموبعدش به صورتضربالاعجلی کیک و شیر را...."

دوم: این برنامه "مردم ایران سلام"اولا خوب بودا ولی الان دیگه داره خراب میشه.یعنی با شروع دهه مبارک زجر و الانم واسه این انتخابات.منکه اصلا از این شهیدی فر و کلا گروه این برنامه انتظار نداشتم .

 سوم: اینکه محمود جون هرسال دم عید کلی حق برامون از اروپا میاره.فقط من نمیدونم حالا با این همه انرژی هسته ای آیا میتوان به اشتغال و ازدواج و مسکن و تورم وحشتناک و ... را حل کرد آیا؟

چهارم:منو چه به سیاست بریم تو فوتبال و تسلیت خدمت پرسپولیسی ها عرض بنماییم.

من نمیدونم این قطبی غیر از  فکتور شانس(به قول خودش) با چی تونسته پرسپولیسو تو رتبه سوم حفظ کنه که حالا ازش برای تیم ملی برنامه خواستن. انصافاتو ایران بهتر از قلعه نویی نداریم.

پنجم: ازتساوی میلان و آرسنال هم بسی خوشحال شدیم.

ششم:برای باران خانم که از اسم من خندشون میگیره.باران خانم شما لطف دارین راحت باش هر وقت دلت گرفت اسم منو بنویس و یکم بخند منم خوشحال میشم.

هفتم: بعد از نوشتن پست قبلی کلی از ادیبان و نویسندگان جهان به خوابم اومدن که ای آتشک اگر دیگر روزی چنین جسارتی به ما نمودی از یه نقطه حساس بدنتباکش دارت میزنیم.و من هم بلافاصله طلب عفو کردم ازشون.

هشتم :تا آپ بعدی بای

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط آتشک |