تبليغاتX
چرند و پرند -
 

این روزا حالم خیلی خرابه.فکرم همش مشغوله و دلم سراسر آشوب.از صبح تا الان به قول دوستان خر زدم ولی ۴۰ درصدشم یادم نیست از بس فکرم مشغول بوده.چقدر خوابم میاد.چقدر خسته ام.کتاب و میذارم زیر تخت و دستم و میذارم زیر چونم.یه دفعه صدای داداشم منو به خود میاره.فعل و فاعل و مفعول و این چیزا رو میخاد براش بگم.بهش میگم برو تا من میام.زیر لب یکم غر میزنه و از اتاق میره بیرون.

الان ساعت چهاره و من یکم با داداشم فارسی کار کردم.دوباره میرم تو اتاقم.میرم سراغ کامپیوتر رو یه آهنگ غمناک از هایده میذارم.با اون صدای گیراش اینو میخونه:

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده ; منو رها نمیکنه

میرم رو لبه تخت میشینم.سر رسیدی که گاهی توش دو خط چرند پرند به عنوان شعر مینویسم رو ور میدارم ولی انگار چشمه شعرم خشکیده.شعرم نمیاد.دوباره دفترو میذارم سر جاش.حالم خیلی گرفتس.ساعت رو نگا می کنم ساعت چهار و ربعه .چقد زود گذشت.حوصلم سر رفته .

میرم کامپیوتر رو خاموش میکنم و لباس میپوشم و کیف باشگاهمو بر می دارم تا برم بیرون.درو باز می کنم که برم.مامانم جلوم سبز میشه.مدرسه بوده .تو این فصل کلاس جبرانی میذارن واسه دانش آموزاشون.یکم نیگام میکنه.فهمید حالم گرفتس.چیزی نگفت.اونم از من خسته تره.فقط گفت خونه مادر برگتم میری؟

گفتم شاید.گفت خب به سلامت.منم راه افتادم اما نمیدونم کجا میخوام برم.الان فقط میدونم آفتاب داغ رو کلم می تابه و منم چون مشکی پوشیدم بیشتر داغ میشم.میرم توی سایه.تصمم میگیرم که برم سر زمین داییم .اونجا هم خلوته هم دنجه هم الان کسی نیست.پس راهم رو کج میکنم به طرف زمینای زراعتی.بعد از نیم ساعت از شهر میرم بیرون.ای مردشور هرچی طرحه یکپارچه سازیه ببرن.

چند سال پیش ورداشتن درختا رو بریدن و الان اینجا شده بیابون.قبلا اینجا هم صفایی داشت.خلی گرممه ولی بازم بی اعتنا به راهم رو ادامه میدم.میرسم سر زمین الان ساعت پنج و نیمه.یه اس ام اس میاد.مجتبی است.دوستمه از خدمت اومده .بعدا باید برم یه سری بهش بزنم.به راهم ادامه میدم.

وارد بیشه کوچولو و نو پای دایی میشم .نسبت به سد یکم پایینتره.بین رود خونه و زمینا یه سد کوچولو هست که مردم قدیما خودشون ساختن.(اینو گفتم حالا فکر نکنید پشت سد کرخه زمین داره داییم)  و چون هروقت آب زیاد میشه اونجا رو آب میگره بیشش کرده.میرم زیر سایه همون درختی که سه سال پیش خودم اونجا کاشتم و الان نسبت به درختایی که تازه کاشتن قطور تره و سایه بیشتری داره.همونجا میشینم.بی اعتنا به اینکه شلوارم که تازه شستمش خاکی میشه..چشم انداز زیبایی داره.روبه رودخونس. اونور رودخونه باشگاه تفریحیه فجره که ماله ذوب آهنه و جای قشنگیه.صدای آبی که از جویبار کوچولویه پشت سرم میاد آرامش خاصی به محیط و آدم میده.چه نسیم خنکی میاد.چقد اونجا آرومه.و من تنهام و چه تنهایی شیرین و دل انگیزیه.البته انصافا تنها نیستم .خدا هم اونجاس و چه بهتر میشه دیدش.تا حالا اونجا انقده آروم نبوده.میخواستم یه ترانه سنتی بذارم ولی دیدم هیچی مثل صدای همین جویبارو گنجشکای توی بیشه که انگار سمفونیه خدا رو اجرا میکنن لذتبخش تر نیست. همینجور یه نیم ساعتی میشینم.یه چند وقتیه اینجا پاتوقم شده.هروقت خوشحالم یا ناراحت دلم گرفته یا شاد باشه میرم اونجا و الان این بیشه و درختاش دوباره شاهد دل گرفته و گریون منن.یکم دلم با من درد دل میکنه و باید تسکینش بدم.

یه دفعه صدای موتور آرامش منو به هم میزنه منو از اون خلوت میاره بیرون. پامیشم و رو موبایلم نگا میکنم.ساعت شیش و ربعه. کیفمو ور میدارم وراه میفتم به طرف مغازه مجتبی اینا.تو راه یکم با یکی از دوستای خوبم اس ام بازی میکنم.یه حرفایی هم رد و بدل میشه و من راهم رو ادامه میدم .ساعت هفت میرسم پیش مجتبی.صورتشو میبوسم یکم باهاش حرف میزنم .ولی زیاد وقت ندارم.باید برم باشگاه.کیفمو ور میدارم و راه میفتم .تو راه آخرین اس ام اس رو واسه همون دوست روونه میکنم.

هفت و نیم میرسم در باشگاه.

الان ساعت نه شبه.معطل نمی کنم و میام خونه.تا خونمون چیزی راه نیست.درو باز میکنم و میرم تو .به بابا و مامان و داداش سلام میدم. اول از همه با یه قاچ هندونه خودمو میسازم.بعدشم با نماز روحم رو میسازم .سر نمازم خودمو دعا میکنم. بعد میرم تو حال و یکم پیش پدر ماردم میشینم.حالا وقته نت اومدنه.باید بیام آپ کنم.کامپیوتر رو روشن میکنم و میام تو نت .ساعت ده و نیمه.تا ساعت یازده این متنو مینویسم.مینویسم تا یکم سبک بشم. وقتی اینو مینویسم یاد بعد از ظهر میفتم .بعد از ظهر خوبی بود.مخصوصا تو بیشه .اونجا که فقط من و دل و خدا بودیم . سه تایی یکم با هم حرف زدیم.

خب دیگه کافیه.سرتون رو بیشتر از این درد نیارم.فقط تو این مدت حالم زیاد خوب نبوده.باید ببخشین اگه نتونستم بیام سر بزنم.همتون رو دوست دارم

 

پاورقی:

توراه نزدیکه بود دوبار برم زیر ماشین .البته یه بار .دفعه اول نزدیک بود یه موتور زیرم بگیره.دفعه دوم یه آر دی.

همش منتظر دفه سوم بودم .ولی به خدا گفتم خدا جون بالا غیرتا اگه میخوای منو بفرستی زیر ماشین اقلا یه ماشین باکلاس گرون قیمت زیرمون کنه.آخه آردی هم شد ماشین.ولی اگه شانس منه یه یارو که با دوچرخه مسافر کشی میکنه میزنه زیرمون میکشتمون. ولی امروز از سومیش خبری نشد.

این باشگاه فجرم که گفتم تو زمان شاه ساختنش.اون زمان اونجا عروسی بوده واسه خودش.پارسال دادنش بخش خصوصی که از همون زمان دیگه رسیدگی بهش کم شد و درختاش دارن میخشکن و همین امسالم هرچی اسباب بازی توش بوده جمع کردن و فقط سرسره هاش به جا مونده.

فونتمم امروز بزرگتره .با این فونت انگار باحال تره وب نویسی.

خب دیگه تا آپ بعدی اگه بودم در این جهان هستی بای.

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط آتشک |