تبليغاتX
چرند و پرند -

سلام علیکم

احوال شما؟

عید خوش گذشت بهتون؟ من الان دو سه ساعته رسیدم... همین طوری یه کله پاشدم اومدم نت و سروقت این وب کوفتی! دیدم بععععله... این آتشک کولاک کرده و دوستان هم حسابی شرمنده کردن!

والله خیلی دلم می خواست تو عید پست بذارم  شما رو از به قول آتشک چرندیات و به قول خودم خزعبلاتم مستفیض کنم! کلی هم با خودم لپ تاپ و دسک دنبک برده بودم که اگر زد و تونستیم به نت وصل بشیم از اونجا در خدمت باشیم! ولی به قول باران خانم تو دل جنگ تکنولوژی کجابود؟؟؟؟

نمی دونین چه خبر بودا... همون اول که خواستیم قدم در خاک پاکشون! بذاریم به صورت کاملا محترمانه و تکنولوژیک! اقدام به گشتن دونه به دونه ی ساک ها و کیف های ما کردن! تا رسید به کیف لپ تاپ! از قضا کیف لپ تاپ بابام دست من بود و کیف لپ تاپ من دست بابام! ما هم جدا جدا رفتیم قسمت بازرسی(خب کف دستمون رو بو نکرده بودیم که اینا می خوان اینجوری خجالتمون بدن که!) یارو  به من گفت بازش کن.. من هم که به خاطر این عمل قبیح! حسابی خونم به جوش اومده بود کیف رو که آخرین ساکی بود که دستم بود باز کردم... یارو انگار تا حالا تو عمرش لپ تاپ ندیده بود! یه جوری منو نگاه کرد که انگار از خود سازمان سیا اومدم! همچین با آرنج زد به بغلیش و به عربی یه چیزایی بلغور کرد تو مایه های این که این یارو چقدر قیافه شم به تروریستا می خوره!!! منم می خواستم به یارو حالی کنم که این چیه و استفاده اش چیه هی می گفتم هذه لب تاب! کامبیوتر! چت! اینترنت! ... خلاصه به من با همون زبون کوفتیش فهموند که روشنش کن! حالا مارو بگی من که پسورد بابام رو نمی دونستم! دیگه خودتون حال بنده رو تصور کنین که دارم جون می کنم به اینا حالی کنم:

-داداش... عمو... من پسوردش رو نمی دونم... انا دونت نو...نه این که انگلیسی شد.. هذا مال بابامه... من پسورد ندانست! چقدر شماها زبون نفهمین... چرا نمی فهمی چی بهت می گم... می گم نمی دونم... پسورد .... پس...ورد... می دونی چیه اصلا؟ شیطونه می گه همچین بزنم.... باز می گه روشن کن... آی کیو! می گم تا پسورد نزنیم روشن نمی شه! حالیته؟ انت  بدتر از حمار! خاک برسر خرتون کنن! همون بهتر که آمریکاییها بیان بزنن بترکوننتون! ....

و خلاصه با پادرمیونی اطرافیان قضیه ختم به خیر شد!

خلاصه سوار ماشین شدیم و رفتیم نجف! نمی دونین ! وجب به وجب می گشتنمون! یعنی فقط مونده بود دم دستشویی ها هم بازرسی بذارن که واسه قضای حاجت هم که می خوایم بریم با خودمون بمب و نارنجک و تانک(!) نبریم یه وقت خدایی نکرده!

یه بار خواستم برم حرم، تو جیبم هندزفری بود! یارو ول کن نبود که! هی می گفت موبایل... موبایل! ممنوع! می گفتم عمو اینی که دستته لا موبایل! این هندزفری! موبایلمو تو بازرسی قبلی اخویتون گرفت ازم! این هندزفریشه! مگه می فهمید؟ هی می گفت موبایل موبایل ممنوع! عین نوار ضبط شده! دیگه خلاصه جیگرم بالا اومد که حالیش کنم تو این دیگه بمب جا نمیشه به جون مادرم!

خب دیگه خیلی زیاد شد! بقیه اش باشه واسه بعدا...

این آتشک هم که به محض ورود بهش اس ام اس زدم گفتم آخرشم شهید نشدیم ما! برگشت گفت بادمجون بم که آفت نداره!!!! همین جا امیدوارم سیزده به در بهش و به همه شما ها خوش بگذره! من که از نعمت دیدن این مرد هزار چهره محروم بودم ولی خب دانلود می کنم می بینم، مگه می شه یه فیلم از مهران مدیری بذاره و من نبینم؟؟؟؟ حرفا می زنینا!

خب همه تون رو به خدای بزرگ می سپارم

فعلا زت زیاد تا بعد
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط مین |