تبليغاتX
چرند و پرند
 

این روزا حالم خیلی خرابه.فکرم همش مشغوله و دلم سراسر آشوب.از صبح تا الان به قول دوستان خر زدم ولی ۴۰ درصدشم یادم نیست از بس فکرم مشغول بوده.چقدر خوابم میاد.چقدر خسته ام.کتاب و میذارم زیر تخت و دستم و میذارم زیر چونم.یه دفعه صدای داداشم منو به خود میاره.فعل و فاعل و مفعول و این چیزا رو میخاد براش بگم.بهش میگم برو تا من میام.زیر لب یکم غر میزنه و از اتاق میره بیرون.

الان ساعت چهاره و من یکم با داداشم فارسی کار کردم.دوباره میرم تو اتاقم.میرم سراغ کامپیوتر رو یه آهنگ غمناک از هایده میذارم.با اون صدای گیراش اینو میخونه:

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده ; منو رها نمیکنه

میرم رو لبه تخت میشینم.سر رسیدی که گاهی توش دو خط چرند پرند به عنوان شعر مینویسم رو ور میدارم ولی انگار چشمه شعرم خشکیده.شعرم نمیاد.دوباره دفترو میذارم سر جاش.حالم خیلی گرفتس.ساعت رو نگا می کنم ساعت چهار و ربعه .چقد زود گذشت.حوصلم سر رفته .

میرم کامپیوتر رو خاموش میکنم و لباس میپوشم و کیف باشگاهمو بر می دارم تا برم بیرون.درو باز می کنم که برم.مامانم جلوم سبز میشه.مدرسه بوده .تو این فصل کلاس جبرانی میذارن واسه دانش آموزاشون.یکم نیگام میکنه.فهمید حالم گرفتس.چیزی نگفت.اونم از من خسته تره.فقط گفت خونه مادر برگتم میری؟

گفتم شاید.گفت خب به سلامت.منم راه افتادم اما نمیدونم کجا میخوام برم.الان فقط میدونم آفتاب داغ رو کلم می تابه و منم چون مشکی پوشیدم بیشتر داغ میشم.میرم توی سایه.تصمم میگیرم که برم سر زمین داییم .اونجا هم خلوته هم دنجه هم الان کسی نیست.پس راهم رو کج میکنم به طرف زمینای زراعتی.بعد از نیم ساعت از شهر میرم بیرون.ای مردشور هرچی طرحه یکپارچه سازیه ببرن.

چند سال پیش ورداشتن درختا رو بریدن و الان اینجا شده بیابون.قبلا اینجا هم صفایی داشت.خلی گرممه ولی بازم بی اعتنا به راهم رو ادامه میدم.میرسم سر زمین الان ساعت پنج و نیمه.یه اس ام اس میاد.مجتبی است.دوستمه از خدمت اومده .بعدا باید برم یه سری بهش بزنم.به راهم ادامه میدم.

وارد بیشه کوچولو و نو پای دایی میشم .نسبت به سد یکم پایینتره.بین رود خونه و زمینا یه سد کوچولو هست که مردم قدیما خودشون ساختن.(اینو گفتم حالا فکر نکنید پشت سد کرخه زمین داره داییم)  و چون هروقت آب زیاد میشه اونجا رو آب میگره بیشش کرده.میرم زیر سایه همون درختی که سه سال پیش خودم اونجا کاشتم و الان نسبت به درختایی که تازه کاشتن قطور تره و سایه بیشتری داره.همونجا میشینم.بی اعتنا به اینکه شلوارم که تازه شستمش خاکی میشه..چشم انداز زیبایی داره.روبه رودخونس. اونور رودخونه باشگاه تفریحیه فجره که ماله ذوب آهنه و جای قشنگیه.صدای آبی که از جویبار کوچولویه پشت سرم میاد آرامش خاصی به محیط و آدم میده.چه نسیم خنکی میاد.چقد اونجا آرومه.و من تنهام و چه تنهایی شیرین و دل انگیزیه.البته انصافا تنها نیستم .خدا هم اونجاس و چه بهتر میشه دیدش.تا حالا اونجا انقده آروم نبوده.میخواستم یه ترانه سنتی بذارم ولی دیدم هیچی مثل صدای همین جویبارو گنجشکای توی بیشه که انگار سمفونیه خدا رو اجرا میکنن لذتبخش تر نیست. همینجور یه نیم ساعتی میشینم.یه چند وقتیه اینجا پاتوقم شده.هروقت خوشحالم یا ناراحت دلم گرفته یا شاد باشه میرم اونجا و الان این بیشه و درختاش دوباره شاهد دل گرفته و گریون منن.یکم دلم با من درد دل میکنه و باید تسکینش بدم.

یه دفعه صدای موتور آرامش منو به هم میزنه منو از اون خلوت میاره بیرون. پامیشم و رو موبایلم نگا میکنم.ساعت شیش و ربعه. کیفمو ور میدارم وراه میفتم به طرف مغازه مجتبی اینا.تو راه یکم با یکی از دوستای خوبم اس ام بازی میکنم.یه حرفایی هم رد و بدل میشه و من راهم رو ادامه میدم .ساعت هفت میرسم پیش مجتبی.صورتشو میبوسم یکم باهاش حرف میزنم .ولی زیاد وقت ندارم.باید برم باشگاه.کیفمو ور میدارم و راه میفتم .تو راه آخرین اس ام اس رو واسه همون دوست روونه میکنم.

هفت و نیم میرسم در باشگاه.

الان ساعت نه شبه.معطل نمی کنم و میام خونه.تا خونمون چیزی راه نیست.درو باز میکنم و میرم تو .به بابا و مامان و داداش سلام میدم. اول از همه با یه قاچ هندونه خودمو میسازم.بعدشم با نماز روحم رو میسازم .سر نمازم خودمو دعا میکنم. بعد میرم تو حال و یکم پیش پدر ماردم میشینم.حالا وقته نت اومدنه.باید بیام آپ کنم.کامپیوتر رو روشن میکنم و میام تو نت .ساعت ده و نیمه.تا ساعت یازده این متنو مینویسم.مینویسم تا یکم سبک بشم. وقتی اینو مینویسم یاد بعد از ظهر میفتم .بعد از ظهر خوبی بود.مخصوصا تو بیشه .اونجا که فقط من و دل و خدا بودیم . سه تایی یکم با هم حرف زدیم.

خب دیگه کافیه.سرتون رو بیشتر از این درد نیارم.فقط تو این مدت حالم زیاد خوب نبوده.باید ببخشین اگه نتونستم بیام سر بزنم.همتون رو دوست دارم

 

پاورقی:

توراه نزدیکه بود دوبار برم زیر ماشین .البته یه بار .دفعه اول نزدیک بود یه موتور زیرم بگیره.دفعه دوم یه آر دی.

همش منتظر دفه سوم بودم .ولی به خدا گفتم خدا جون بالا غیرتا اگه میخوای منو بفرستی زیر ماشین اقلا یه ماشین باکلاس گرون قیمت زیرمون کنه.آخه آردی هم شد ماشین.ولی اگه شانس منه یه یارو که با دوچرخه مسافر کشی میکنه میزنه زیرمون میکشتمون. ولی امروز از سومیش خبری نشد.

این باشگاه فجرم که گفتم تو زمان شاه ساختنش.اون زمان اونجا عروسی بوده واسه خودش.پارسال دادنش بخش خصوصی که از همون زمان دیگه رسیدگی بهش کم شد و درختاش دارن میخشکن و همین امسالم هرچی اسباب بازی توش بوده جمع کردن و فقط سرسره هاش به جا مونده.

فونتمم امروز بزرگتره .با این فونت انگار باحال تره وب نویسی.

خب دیگه تا آپ بعدی اگه بودم در این جهان هستی بای.

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت به وقت گرینویچ 0:10 قبل از ظهر  توسط آتشک   | 

سلام علیکم خدمت جمیع عزیزان

خوب هستین؟

همون طور که مشاهده می کنین عکس اینجانب به دلایل نامعلومی سرتق بازی درمیاره و این بلاگفا هم که کل یوم با ما لج می باشه و نمی ذاره ما این عکسمونو بذاریم اینجا و این آتشک رو کم کم بندازیم بیرون از وبلاگ!!

ببینم شماها خجالت نمی کشین؟ نه واقعا خجالت نمیکشین که اصلا نمیاین به ما سربزنین ببینین مردیم زنده ایم؟ نمیاین بپرسین این آتشک بدبخت کجاست و چی کار می کنه و مشغول خرزدنه یا داره صبح تا شب ول می گرده؟ نمیاین بپرسین بنده در چه حالی می باشم ؟ (که البته به شما ربطی نداره این آخری! بپرسین هم جوابتونو نمی دم!!!!)

خب اینا رو نوشتم تا یکم پر بشه!!!!

 آخه حرفم نمیاد!

ولی من هی می خوام تند تند آپ کنم به جان خودم ولی شماها هی اسلوموشن بازی درمیارین و نمیاین اینجا خزعبلات من رو که با هزار عشق  و امید و آرزو می نویسم بخونین!  (علی رغم میل باطنی مجبور شدم برای تفهیم بهتر از این شکلکا استفاده کنم!)

خب عزیزان فعلا این عکس رو براتون می ذارم و اینو داشته باشین تا بعد!

نکته: مرده شور وبلاگ رو ببرن آتشک جان! خودتو عشقه داداش!!!!!! (امیرحسین نخونه!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت به وقت گرینویچ 11:48 قبل از ظهر  توسط مین  | 

بعد از سلام و احوالپرسی و انجام تعارفات رسمی حالتون چطوره دوستانننن؟

امید وارم که خوب بوده باشین.

این مین خانم هم که دسته ای اراذل رو دور خودش جمع کرده و احتمالن مقر فرماندهی اینا تو کوهای کردستانه و تا چند وقته دیگه هم مین با سران باندهای مافایی و مخوف دنیا همکار میشه و انوقته که با جنایتکارای مطرح دنیا که از درجه گلابی گذشتن و به سیر یا پیاز گندیده رسیدن شدید همکار میشه و یه وب گروهی هم باهم راه میندازن.

وب مشترک اراذل ایران و طالبان !!!!!!فکر کن !ههههههههههههه

راستی داش ناصر از ادب بنده گفته بودن که من زیادی با ادبم.

داش ناصر چیکار کنم .اصلا من ادب ذاتا تو خونمه.کلییییی با ادبم . دست خودم نیستا .همینجوری خیلی با ادبم.

آهان راستی من این شل و زخمیا که از دوری من جیگرشون پاره پاره شده بود فرستادم برن خودشون رو پای جیب من درمون کنند.البته شنیدم بیمارستان امام خمینیه تهران ظرفیتش تکمیل شده گفتم الباقی  رو  بیارن الزهرای اصفهان .به هر حال طرفدارای ما اینجورین دیگه مام در برابرشون مسئولیم .(احساس مسئولیت و فقط شما داشته باشین)

راستی من گفتم پای جیب من فقط هزینه بیمارستانو من میدما .بعد نرین فاکتور تیمارستان واسه من بیارینا .اونو دیگه بنده شرمنده مهمون جیب خودتونید.

راستی از دانشکده بگم براتون.

دوساعت راهه .نصفش با مینی بوسه نصفشم با واحد.نصفشم با تاکسی و یه کمشم با خدمات یازده.خلاصه از تمامی راه های زمینی و هوایی و فضایی و اینا راه داره ..ولی از اونجاییکه تیکه آخرش با مینی بوسه  بنده اصولا بندری میرقصم و در همین حینم لرزون لرزون در حالی که تو گوشام یه بنده خدای بیکار نشسته و سوت ممتد میکشه میرم تو کلاس.

در ضمن منطقه ای بسیار خطرناکیه این دانشکده ما.امروز دم درش دعوا شده بود سر یه دختره دوتا پسر پریدن به هم شدید یکیشونم اون وسط شیشه نوشابه ورداشت شیکست .طفلی اون مغازه داره یه شیشه نوشابه ازش شیکستن.

خب .فکر کنم آپم ایندفه  خیلی زیات شد.

تا آپ بعدی زت زیات. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت به وقت گرینویچ 9:47 بعد از ظهر  توسط آتشک   | 

سلام مجدد!

یه خواهشی داشتم اونم این که هر کامنتی که خواستین بذارین و در جواب هرکسی که هست (چه من چه آتشک چه پسرپسر خاله ی عمه کتی اینا!!!!) تو نظردونی آخرین پست بذارین! بابا من گاوگیجه گرفتم! این بلاگفا هم که قربونش برم خیلی نظردونی هاش توپه! حالا نه که تو مملکت ما همه چی در حد ایزو نه هزار دوئه واسه این گفتم!!!! خلاصه اینکه بیاین تو همین آخرین پست نظرفشانی کنین که منم راحت ببینم و بیام جواب (اونم از نوع دندان شکن! ) بدم!

راستی می گم من می خوام این آتشک که نیست در غیابش یکم اینجا رو خونه تکونی کنم و یه نموره حال و حواشو آپ تو دیت کنم!

اول اینکه می خوام این عکس آتشک رو بردارم و عکس خودمو بذارم!!!!!!!!!! خوبه؟

اگه خوبه بگین این کارو بکنم! دیگه جواب آتشکم با خودتون!!!!!

فعلا دیگه حرفی ندارم فقط می خواستم این نکات رو به عرض برسونم که که به قول یارو گفتنی یه زری زده باشم!

فعلا زت زیاد تا بعد! (اون خدافظ شوووووما هم که اون دفعه گفتم معنای تحت الفظی همین زت زیاد بود! هی نیاین به من بگین لات!)

نکته پاستوریزه: من اگه این بلاگفا رو یه جا تنها گیر بیارم می دونم چی کارش کنم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت به وقت گرینویچ 2:54 بعد از ظهر  توسط مین  | 

سلاملیکم! حال شما خوبه؟ احوال شما؟ خانوم بچه ها خوبن؟

خب من بسیار شنگول انگیزناک می باشیم! (ببینم که می خواد این دفعه بیاد حق کپی رایت از ما بگیره!!)

چرا؟ خب من دیروز عنر عنر از این سر شهر تو گرما (توجه کردین که ! تو گرما!) پاشدم رفتم اون سر شهر که چی؟ که ببینم با درخواست حذف ترم من موافقت می کنن یا نه!

بعد رفتم دیدم چی؟ دیدم این بخش آموزش ما کل یوم تعطیل می باشد! بعد برا اینکه ضایع نشویم رفتیم تو سایت و از اونجا رفتیم سایت دانشکده و یوزر و اینامونو زدیم تا آخرین وضعیت ترممون رو مشاهده کنیم که دیدیم اونجا نوشته که ترم دوم مرخصی با احتساب در سنوات و خلاصه یه همچین چیزایی! ما هم که همین طوری شنگول بودیم و شنگول تر شدیم و همین طوری تا دم در دانشکده رو به صورت جفتک معلق طی کردیم! (از اونجا به بعدش رو نمی شد دیگه! ماشین جمع آوری اراذل میومد می گرفت ما رو! )

خب دیگه کم کم زحمت رو کم کنیم و در خاتمه هم (به دلیل استقبال شما از پست قبلی) یک سوال چهار گزینه ای مطرح می کنیم:

توی این گرما که آدمیزاد کل یوم به حالت بریان درمیاد ما کجا می تونیم بریم خداییش؟!

الف) خونه مون

ب) خونه شون

ج) اصلا چه معنی داره دختر بره بیرون!

د) و دیگر هیچ!

******

توضیح ضروری: کلمه کل یوم همون طور که مستحضرید از کلمات قصار ژنرال می باشد! (ژنرال دوگل نه ها! ژنرال قلعه نوعی!) از دیگر کلمات قصار ایشون تغییر سیصد و شصت درجه می باشد!!! همین طوری محض اطلاع گفتیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت به وقت گرینویچ 2:32 بعد از ظهر  توسط مین  | 

سلامون علیکم و رحمت خدا بر شما باد.(بسی رنج بردش در این سال سی)

میدونم کلی ذوق مرگ زده گیر شدین از اومدن من .کلی خوشحال شدین خودم میدونم .ترو خدا بشینین .جون من زحمت نکشین بابا .خب پس از این تعارفات رسمی عرض شود که قراره من از شنبه برم کلاس.بعدشم در مورد غیبتم اینکه من ساعت کامپیوترم رو نکشیدم جلو (دولت خود گردان دارم .من خودم دولت تعیین می کنم تو کامی خودم)بعد شنبه در حالی ساعت  4.30صبح (به وقت دولت خودم) مشغول چت بودم ییهو توسط آقای پدر دستگیر شدم.این شد که قرار شد م بچه سر به راهی بشم و درس بخونم واسه همینم نشد بیام نت.خلاصه معذرت میخوام.

و اما درپاراگرافی ویژه روز معلم رو به تمامی معلمین و اساتید دانشگاه به خصوص باب مامان خودم تبریک می گم.ماچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ از همشون البته به جز اجناس مونث هاوخانم معلما رو مین ماچ میکنه.

یک خاطره:

سال دوم ابتدایی بابام معلم من بود.یادمه یه روزی من درس ننوشته بودم بعد معلممون منو آورد بیرون و اون زمونا که مادرس میخوندیم شلاق میزدن .خلاصه منو آورد بیروون و سه تا شلاق شلنگ زد کف دستام .منم زدم زیر گریه و تمام راه رو تا خونه گریه کردم.هییییییییییییی یادش بخیر.

چوب معلم گله هرکی نخورده شله و خله و از این حرفا.

حالا دیگ اگه بچه ها مشق ننویسن دوتا ماچ بهشون میدن و میگمن فرزندم برو بشین اگه دوست داشتی جلسه بعدی بنویس بیار در غیر اینصورت دوتا ماچ دیگه بهت میدیم.

خب بریم سراغ خبرهای فوتفالی .امیدواریم که چلسی منچستر رو بزنه داغون کنه در هر دو جبهه تا این منچستر نتیجه نگیره .

نمی دونم چرا ولی کلا من از این منچستر بدم میاد.

خب دیگه الان با تا دمپایی میبرنم سر میز شام.

تا کتکا رو نخوردم باااااااااااااااااااااااای.

راستی مین جون سلااااااااااااااااام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت به وقت گرینویچ 10:19 بعد از ظهر  توسط آتشک   | 

سلامی به گرمی آفتاب داغ این روزها!

حالا نمی دونم تو شهر شماها چه طوریه ولی این جا تو تهرون که وحشتناک گرمه! یعنی فقط کافیه دو دقیقه پاتو بذاری بیرون از خونه تا قشنگ تبدیل به باقالی پخته بشی!!!

حالا خوبه من ترممو حذف کردم و تو این گرما هر روز پا نمیشم برم یونی (یونی همون دانشگاهه! اینو واسه کسایی که هنوز به قلمرو اهل بخیه وارد نشدم گفتم!!!) آره داشتم می گفتم٬ حالا خوبه من هر روز هر روز پا نمیشم برم! بیچاره اونایی که هر روز تو این گرما.......... وای آدم کله اش سوت میکشه!

خب این آتشکم که دیگه از شنبه می ره سر کلاس و ان شالله اگه خدا بخواد ما شاهد درس خوندن این بچه خواهیم بود! ما هم درس خوندیم اینا هم درس می خونن.... جوونای این دوره زمونه........!

راستی من واقعا شرمنده ی همتونم که دیر میام سر می زنم! والله توجیه درست درمونی ندارم که! ولی خب به جان خودم نه به جان این آتشک! همه ی پستاتون رو می خونم! خط به خط! جان آتشک رو هم واسه این قسم خوردم چون خودشم می دونه که از جان عزیز تره!

خب دیگه نمی دونم چی می خواستم بگم! جدا نویسندگی هم عجب کار هجوی است!!!! اینو یادمه یه جا خوندم! آهان کتاب  "من او" بود! خوندین شما؟ اگه نخوندین برین بخونین که من تا حالا رمان ایرانی بهتر از این ندیدم! یک چیز محشریه که نگو! اصلا این امیرخانی(نویسنده اش) یه چیزی اش میشه! خیلی آدم باحالیه! حالا الان میان می گن پول گرفتی اینجا تبلیغ کنی! ولی تا حالا نشده به کسی بگم بخون و اون بیاد بگه این چی بود معرفی کردی...

راستی یه سوال! اگه با درخواست حذف ترم من موافقت نشه چه اتفاقی می افته؟

الف. هیچی عین بچه آدم باید از شنبه بری سر کلاس! فقط جواب  استادا که تا الان کدوم گوری بودی و موجه کردن غیبت های بیشمار و پرتعداد!!!! با خودته!

ب. عمرا بتونی غیبت هاتو موجه کنی! پس به طور خیلی رسمی این ترم مشروط می شی و خلاص!

ج. طبق عادت مالوف! به امر شریف مخ زدن اساتید محترم این مرز و بوم می پردازی! و به خوبی و خوشی همچنان تا پایان ترم کلاساتو به صورت عشقی میری و آخر ترم هم امتحاناتو می دی و خلاص!

د. هیچ کدوم! می ری دفتر رئیس دانشکده و با یه قیافه ی حق به جانب میگی آقا مثل اینکه شما متوجه نیستی من کار دارم و سرم شلوغه و کارای مردم رو زمین مونده! یعنی چی که موافقت نشده! مگه دست خودته؟ هان؟ با زبون خوش یه مهر تایید می زنی پای این برگه و خلاص! وگرنه همه ی جد و آباء و فامیلای ریز و درشتت رو میارم جلو چشمت!!!!!!!

من خودم فکر کنم این مورد آخری منطقی تره! و در عین حال به صرفه تر!!!!! حالا ببینیم چی میشه!

خب برین به کارتون برسیم ما هم بریم پی بدبختی خودمون!!

خدافظ شوووووووما!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت به وقت گرینویچ 0:40 قبل از ظهر  توسط مین  | 

اول از همه به عکس مین٬ بنده سلام و خیر مقدم میگم بهتون دوستان عزیز و محترم و گرامی.

بعدش یه تبریک جانانه به پانته آ (لاغر مردنی) خانم از باب نامزدیش میگم و امیدوارم که به پای همدیگه بسوزن.

بعدش اینکه امروز رفته بودیم به یه مکانی به نام شاه لولاک که آبشار قشنگی داره.البته مسال به علت کم آبی آبشارش خیلی کو چولو و کم ارتفاع شده ود ولی خب خوب بود.

ساعت هفت و نیم صبح راه افتادیم که جا بهمون برسه اون بالاها نزدیک آبشار و زیر درختا وقتی هم که رسیدیم بدو بدو اول از همه من رفتم یه جایی پیدا کردم واسه نشستن.

بعد از چند دقیقه منو همون کله صبح روانه ارتفاعات کردن تا برم آب بیارم.منم به صورت چریکی از کوه رفتم بالا و  دقیقا زیر آبشار رفتم و ظرفم رو آب کردم و همونطور که داشتم از زیر آبشار بیرون میومدم ییهو یه دختره ای حرکتی بسیار شگرف انجام دادو پاهاش تا یک متر تو جه نکردی چی شد دقیقا یک متر رفت بالا و با نشیمن گاه چنن بر رو یتخته سنگی ولو شد که جیگر بعضیا براش کباب شد .

خلاصه بعد از دیدن این صحنه دلخراش به راهم ادامه دادم و اومدم پایین و آب رو به جماعت رسوندم.نیم ساعت بعد هم جماعت که شامل خونواده ما و داییم اینا بود راه افتادن به سمت کوه منو تنها گذاشتن اون پایین.رفتن و حدودا دوساعت بعد یعنی ساعت ۳۰/۱۱به محل استقرار برگشتند.منم تو این مدت تخت تو اون آب هوا خوابیدم.بعد هم که اونا اومدن من راه افتادم و تنهایی از کوه رفتم بالا و تو مسیر با یه بچه پررو که فکر میکرد همچون بز کوهی از کوه بالا میره کورس بستیم ولی چون من بزتر کوهی بودم ازش جلو زدم و خلاصه روش کم شد.بهله همینطور رفتم و ساعت دو بعد از ظهر برگشتم پایین.جاتون خالی ناهار آماده بود منم گشنه در نتیجه سیر ناهار خوردم و دوباره خوابیدم تا چهار بعد از ظهر .بعدشم راه افتادیم به سمت  خونه.

پاورقی ها:

اول-استقلالمون شدید برد و طالب لو باز هم خوب درخشید بلکن این علی دایی ببینه.مجیدی هم کولاک کرده بود.حالا باز این بزغاله محسن خلیلی رو دعوت میکنه تیم ملی.

دوم-از تساوی منچستر بسی خرسندیم.نه اینکه من طرفدار بارسا باشما ولی خوش ندارم فینال تمام انگلند باشه.اصلا حال نمیده.

سوم:برای ظهور آقا امام زمان بلند صلوات.

چهارم:عکس اون آبشارو میذارم حالشو ببرین و درود و سلام بفرستین به هنرمندی همچون آتشک که این عکسو گرفته.

                 کار خودمه ها

فعلا زت زیات.                                              

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت به وقت گرینویچ 11:43 بعد از ظهر  توسط آتشک   | 

واقعا که!

آخه این چه وضعیه؟ همه چپ و راست فقط فحش نثار من کردین که! نمیگین بچه دلش میشکنه؟ هااااااااااان؟؟؟

سلام چیه؟ اصلا هم نمی خوام سلام کنم! حرفیه؟؟؟؟؟ (بچه بی تربیت ندیدین؟ )

از وقتی این تصمیم حذف ترم رو گرفتم چپ و راست مورد عنایت قرار گرفتم! هی بهم می گن آخه بچه ی چشم سفید! این همه جوون آرزو دارن یه دقیقه بشینن رو صندلی های دانشگاه تهران اون وقت تو هی کفران نعمت کن! هی سر کلاس نرو! هی دو در کن! هی استادا رو بپیچون! هی برو حذف ترم کن!!! نمک نشناس! ناشکر! خائن! استکبار جهانی! ای هلو! ای آلبالو! ای شفتالو! ای ریشه ی نخود! ای پامادور!!!!!!(ای وای اینا که پاچه خواری بود!!!!)

خلاصه اینکه امروز رفتم فرم حذف ترم رو پرکردم و معلوم نیست که حالا با این درخواست من موافقت بشه یا نه!

خب دیگه چیزی ندارم که بنویسم!

راستی اگه من در آینده فیلم نامه نویس مشهوری شدم یادم می مونه که به همه ی شما امضا بدم!!!! حالا شما ها می دونم خجالت کشیدین و از روی حجب و حیا این خواسته تون رو بروز ندادین ولی من رئوف تر از این حرفام!!!!!

خب خیلی دارم خزعبل به هم بافتم!

برم به کارام برسم! تهیه کننده ها آخه دم در صف کشیدن!!! برم یه پولی بذارم کف دستشون ردشون کنم برن! بیچاره ها در حسرت ساختن یه دونه از فیلم نامه های من دارن جلیزولیز می کنن و مثل خروس جنگی تو سر و کله ی هم می زنن!

نخیر مثل اینکه ما قصد ترک کردن این مکان رو نداریم!

یکی بیاد مارو بلند کنه!!!

خب بابا چرا همه تون یه دفعه ریختین! من یه چی گفتم حالا! شما چرا جدی گرفتین؟ !! خودم پامیشم به جان شما!!

صبحتون بخیر!

ظهرتون بخیر!

عصرتون بخیر!

وقتتون بخیر!

(اینو یادمه یه دونه از این خاله ماله ها تو یه برنامه کودکی می گفت!)

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت به وقت گرینویچ 1:28 بعد از ظهر  توسط مین  | 

سلام !!!!!!!

حالا بذارین از راه برسم بعد با فحش و لنگه دمپایی استقبال کنین! صدای قشنگتون که در حال ادای عبارت کوفت سلام و درد سلامه شدیدا داره به من انگیزه می ده واسه نوشتن!!!!!!

راستیاتش چی بگم؟ من هی تا می خواستم بیام آپ کنم می دیدم این آتشک آپ کرده و من هم ضمن  اینکه دعا به جونش می کردم کلا پستیدن رو دودر می نمودم!!

ما که همه زندگیمون شده دودر کردن!! اصلا چند وقته واسه هیچ کاری انگیزه ندارم! حالا هم خیلی دارم سعی می کنم پستم غم انگیز ناک نشه!!!! ولی به جان شما نه به جان خودم اصلا حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم! از همین جا هم از دوستان به خاطر این کامنتای آبکی ای که تو این مدت براشون گذاشتم کمال عرذ! خواهی رو دارا می باشم!!!!!!!!

یه چیز دیگه اینکه می خوام برم این ترم رو کلا حذف کنم! اصلا حوصله دانشگاه رفتن رو ندارم! یعنی اگرم حذف نکنم واحدام خودش به صورت اتوماتیک حذف میشه! نه که خیلی می رم سر کلاس و اصلا غیبت ندارم واسه این می گم!!!!! برا همین دیدم اینجوری که برم حذف کنم کل ترم رو سنگین ترم!!!

از دوستان عزیز خواهشمندم اگه می تونن و دستشون بند نیست یکم به بنده انگیزه بدن!!! آخه این چه زندگی ایه؟ همه اش علافی! همه اش دو دره بازی! همه اش......! (دیگه اینا قسمت خصوصیشه دیگه! چیه؟ توقع دارین همه قسمت های عمومی و خصوصی رو باهم بذارم؟؟؟)

راستی یه شعر تا حدودی غم انگیز ناک گفتم بعد واسه آتشک فرستادم(از طریق تکنولوژی روز! اس ام اس!!!!) فرداش برام شعرمو تو همون قالب جواب داد.. خداییش خیلی قشنگ بود! حظ کردم! اگه خواستین بگین به خودش شعرا رو بذاره! من فقط یه تیکه از هر دوتارو می ذارم و خودتون مقایسه کنین:

اتل متل یه بوسه

اشک تو چشا عروسه

رو گونه ها می رقصه

لب هامونو می بوسه

و اینم همین قسمت منتها از شعر آتشک:

اتل متل یه بوسه

لبخند رو لب عروسه

روی لبا می رقصه

گونه ها رو می بوسه!

حال کردین؟؟؟ خداییش این آتشک رو من اگه ببینم سرتاپاشو ماچ میکنم!(اوا شما می دونین من دخترم! حواسم نبود!) نه یعنی سرتاپاشو طلا می گیرم!!!!!!

خب دیگه خیلی حرفیدیم! بریم به زندگی پربارمون برسیم!!!!

راستی اینم بگم تو این مدت که می خوام ترمو حذف کنم بیکارم نیستما! می خوام فیلم نامه مو بقیه شو بنویسم... هشت قسمت اولشو نوشته بودم داده بودم به یه بنده خدا! منتظر اوکی ایشون بودم که بقیه شو بنویسم که خدا رو شکر بعد یه قرن! اوکی رو مرحمت کردن!!!!

فعلا می رم تا بعد

زت زیاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت به وقت گرینویچ 6:10 بعد از ظهر  توسط مین  |