تبليغاتX
چرند و پرند
 

...یا محول الحول والاحوال...

 

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار...

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است....

 

 

به قول گل آقا:

دلتان روشن...

زندگی تان شفاف...

روحتان شاداب...

خانه تان آباد...

سفره تان رنگین...

و لب تان با لبخند قرین باد...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 7:25 بعد از ظهر  توسط مین  | 

سلام علیکم

حال شما؟ خوب هستین؟

راستش آخرین پست رو که نوشتم یه چند ساعت بعدش این سیستم محترم ما ریخت بهم و خلاص! دیگه نتونستم بیام به دوستان خبر بدم که آپ کردم و الخ...

یه عده دلگیر شدن که من باید یه نکته رو همین جا تاکید کنم که چه کاریه؟ شما ها که صدسال یه بار آپ می کنین باید بیاین خبر بدین... من که هر روز آپ می کنم که دیگه گفتن نداره... شما هر روز بیا سر بزن می بینی آپم!

دیشب این سیستم کوفتی به همت برادر گرامی اینجانب درست شد و اومدم و یکم از خجالت دوستان در اومدم ... البته پست نذاشتم چون آتشک جان زحمت رو کشیدن...

البته بنده یه تهدیدات فیل افکنی(!) توی نظردونیش کردم ولی خب بیچاره سنگکوب کرد و هی التماس و عجز و لابه و اینا! و هی افتاد رو دستمون هی افتاد رو پامون هی افتاد رو ...(استغفرالله! خدایا توبه!!) که بالاخره ما راضی شدیم تهدیدمون رو پس گرفتیم!

یه مساله ی مهمی رو می خواستم بگم اینکه از اول قرار بر این نبود که هویت این جانب کشف بشه! ولی مثل اینکه کار داره به جاهای باریک می کشه و این اسم کذایی ما داره کار دستمون می ده! تو یه وبلاگ که فحشای ناموسی ناجوری بسته بودن به ناف ما!!!

بر آن شدم که بیام اینجا از همین تریبون آزاد نظر شما رو جویا بشم...

در مورد چی؟ خب درمورد هویتم دیگه... دو تا فاکتور مهمش البته سن و جنسه... اگه چیز دیگه ای هم به نظرتون رسید می تونین اضافه کنین (مثلا بیاین بگین خیلی آدم خوب و خوش تیپ و پروفشنال و اکتیو و گوگوری مگوری و غیره! هستم!!!)

با توجه به رای اکثریت هویت بنده تعیین میشه!!!

البته بگما اونایی که می دونن نیان بگنا! قبول نیست!

راستی نتایج نظر سنجی قبلی که پرسیده بودم وقتی اسم اینجانب رو می شنوین یاد چی می افتین رو هم الان اعلام می کنم...

 هیات داوران سیمرغ بلورین بهترین نظر رو به نوشین خانم اهدا می کنن که گفته بود یاد پسرخاله ام می افتم که وقتی ازش می پرسیم چند سالته می گه دو سال و مین!!!!!

خب دیگه خیلی حرف زدم! امروزم چهار شنبه سوریه (ما که نفهمیدیم بالاخره چهارشنبه سوری چند شنبه است!!!! اینجا که از شنبه چهارشنبه سوری برپاست!!! بروبچز هم همین طوری ترقه و خمپاره و نارنجکه که تو چشم و چار ملت می ترکونن! امروز هم بنده می خواستم برم جایی قرار داشتم(!) والده مکرمه نذاشتن و گفتن بچه می ری بیرون می ترکی! بشین سرجات!!! می بینین ترو خدا ما چقدر اینجا داخل آدم حساب میشیم؟!! ..... فکر کنم پرانتزش یکم طولانی شد!!!!!)

خب دیگه سخن رو کوتاه می کنم و مخلص کلام اینکه منتظرم ببینم تو ذهن هر کدومتون چه تصویری از این بنده ی سراپا تقصیر وجود داره!! حالا خداییش فکر این قلب ضعیف منم بکنینا! نیاین بگین دیو شیش سر و گودزیلا و قورباغه و عنکبوت و دراکولا و اینا! بابا منم جوونم به خدا هزار تا امید و آرزو دارم... نکنین این کارو! خدا رو خوش نمیاد والله!!

خب عزیزان تا پست بعدی همه ی شما رو به خدای بزرگ می سپارم... منو رها کن از این شعر تکراری!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 3:45 بعد از ظهر  توسط مین  | 

من سالممممممممم.نهههههههههههههههههه این کار رو نکننننننننننننننن. دست نگه داررررررررررررر.

بابا من سالم و سر حال و سر زنده ام.نمیخواد خودت رو دق بدی.توضیح میدم خب.

این چند روزه کامپیوترم شدید مریض شده بود .یعنی یه چیزی تو مایه های ایدز و این حرفا توام با الزایمر.

انقدر شدید الوصف بود که کاری از دست پروفسور آتشک بر نیومد و ناچارا دایی بنده وارد میدون شد و خلاصه هرچی تو این مدت ذخیره بودم پاک کرد و به علاوه پارتیشن بندی کامپیوترمم که اش و لاش شده بود رو دوباره تنظیم نمود.و کامی روبه موتم رو دوباره به زندگی برگشت داد. 

خب حالا هم من ون میدونستم افراد زیادی چشم انتظارم هستن و احیانا کلی تلفات تا الان داشتیم اومدم که بدونیین سالمم و حالتون خوب بشه.

و اما بنده این چند روزه شدید مشغول خونه تکوندن و قالی شستن و مس سابیدن و اب حوض کشی و این حرفا بودم.و بلالخره امروز خونه تکونی ما نیز تمام شد.

مورد بعدی کولی جونه که بهش خوش اومد میگیم و همینجا اعلام میداریم که قا دوست داریم شدید.

مهمترین مسئله اینکه از مین جان عزیز که میدونم از دوری من در معرض تلف شدن قرار گرفته نهایت تشکر را به جا می اوریم و این رو میگوییم که عزیز من این مطالب منحرف کننده چیه ؟

وقتی بچه هاییی مثل پری+ااااااو یگانه و النا اینجا رفت آمد دارن نباید این چیزارو بگی .بچه های پاک رو اینطوری از راه به در میکنی  خب.(اگه کس دیگری هم هست که از قلم افتاده خودش بیاد سنشو بگه و همه چیز رو اعتراف کنه)

آخرمم اینککه باز هم از اظهار لطف دوستان عزیز شدیدا تشکر میکنم و امیدوارم هرچه زودتر حالتون روبه بهبودی بره تا الان بیش از ۹۸۷۶۵۴۳۲۱۲۳۴۵۶۷۸۹نفرزخمی داشتیم که همگی رو به موت بودن اما با شنیدن بازگشت شکوهمند آتشک همگی به زندگی علاقه مند شدن.

راستی تا یادم نرفته همین الان یه وبلاگی با نام اتیش و اینا دیدم که صحه بر حرف مین گذاشته و میگم که از نام ما و یا مشابهاتش همیشه استفاده میشه.

 راستش میخواستم یه مطلب خوشگل در مورد عید و اینا بگم که نخوام از جمله کلیشه ای  عیدتون مبارک و صد سال به این سالها استفاده کن اما چیزی یادم نیومد .پس عیدتون مبارک و صد سال به این سالها.

دیگه زیاد  اختلاط نمی کنم چون صندوق های گوجه و شونه های تخم مرغ  و اینا داره کم کم نمایان میشه از دور.

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 1:18 قبل از ظهر  توسط آتشک   | 

50 راه برای فنچ بازی (قسمت دوم)

خب امیدوارم از قسمت اول نهایت استفاده رو برده باشید 

اینم از ۲۵ تای دوم:

26: بادكنك بچه ها را بتركانيد.
27: مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت را گوشزد كنيد و بخنديد
!
28: وقتي دوستتان موهاي سرش را كوتاه مي كند بهش بگوييد كه موي بلند بيشتر بهش مي آيد...!
29: بچه جيغ جيغوي خودتان را به سينما ببريد.
30: كليد آپارتمان طبقه 13تان را توي ماشين جا بگذاريد و وقتي به در آپارتمان رسيديد يادتان بيايد (اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم دربر دارد!)
31: ايميل هاي فورواردي دوستتان را هميشه براي خودش فوروارد كنيد.
32: توي كنسرت هاي موسيقي بزرگ و هنري، بي موقع دست بزنيد!
33: هرجايي كه مي توانيد، آدامس جويده شده تان را جا بگذاريد. (توي دستكش دوستتان بهتر است!)
34: حبه قند نيمه جويده و خيستان را دوباره توي قنددان بگذاريد!!
35: نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنيد.
36: دوستتان كه پايش توي گچ است را به فوتبال بازي كردن دعوت كنيد.
37: عكس هاي عروسي دوستانتان را با دست هاي چرب تماشا كنيد.
38: پيچ هاي كوك گيتار دوستتان را كه 5 دقيقه ديگر اجراي برنامه دارد (حداقل 270 درجه در جهات مختلف) بچرخانيد!
39: با يك پيتزافروشي تماس بگيريد و شماره تلفن پيتزافروشي رو برويي اش كه آن طرف خيابان است را بپرسيد!
40: شيشه هاي سس گوجه فرنگي و سس فلفل را عوض كنيد.
41: موقع عكس رسمي انداختن براي هركس جلويتان است شاخ بگذاريد...!
42: توي ظرف هاي آجيل براي مهمانهايتان فقط پسته ها و فندق هاي دهان بسته بگذاريد!
43: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتان زنگ بزنيد و داستان خاله سوسكه را تعريف كنيد!!...
44: در روزهاي باراني با ماشينتان با سرعت از وسط آب هاي جمع شده رد بشويد.
45: توي جاي كارت دستگاه هاي عابربانك چوب كبريت فرو كنيد!
46: جاي برچسب هاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها را عوض كنيد.
47: يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتان را لق كنيد.
48: در مهماني ها مرتب از بچه چهارساله تان بخواهيد كه هر چي شعر بلد است بخواند.
49: چراغ توالتي كه مشتري دارد و كليد چراغش بيرون است را خاموش كنيد!
50: ورق هاي جزوه 300 صفحه اي رفيق تان كه از او گرفتيد تا زيراكس كنيد را قاطي پاتي بگذاريد و برهم بزنيد، بعد به او پس بدهيد!!...

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 9:54 بعد از ظهر  توسط مین  | 

50 راه برای فنچ بازی (قسمت اول)

بر آن شدم تا اگه خدا قبول كنه در اينجا هويجوري يك سري از تجربيات غني سازي شده و يوسي هشت خودم رو بپاشم توي صفحه تا رفقا حالي ببرند و كمي آپ تو ديت كنند مارمولك هاي وجودي شان را!
پيشاپيش اعلام مي كنم هرگونه بلا و حادثه ناگواري كه در اثر خواندن اين مطلب پيش آيد، خوش آيد و به هيچ عنوان مسئوليتي در قبال آنها پذيرفته نمي گردد و عواقب كار به عهده خود مخاطب مي باشد و بس.
 

برای این که مطلب طولانی نباشه و حس و حال خوندنش وجود داشته باشه با دست خودم مطلب رو دو پاره کردم و 25 تای اولی رو الان می ذارم و 25 تای بعدی رو بعدا!

(نکته ی پاستوریزه: همون طور که می دونید سادیسم به معنی دیگر آزاری و مازوخیسم به معنی خود آزاری است! اینم از کلمه ترکیب های تازه!)


1: روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتان رو كوك كنيد تا همه از خواب بپرند! (اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم، رگه هايي از مازوخيسم هم دارند پيشنهاد مي شود!)
2: سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتان را روي بوق بگذاريد تا جلويي ها زودتر راه بيفتند!
3: وقتي مي خواهيد برويد دست به آب، با صداي بلند به اطلاع همه برسانيد.
4: وقتي از كسي آدرسي را مي پرسيد بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يك نفر ديگر هم بپرسيد.
5: كرايه تاكسي را بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيب هايتان، به صورت اسكناس هاي ۵هزاري پرداخت كنيد.
6: همسرتان را با اسم فاميل صدا بزنيد.
7: جدول نيمه تمام دوستتان را حل كنيد.
8: توي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت 50 كيلومتر در ساعت حركت كنيد.
9: وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب كانال را عوض كنيد.
10: از بستني فروشي بخواهيد كه اسم 54 نوع از بستني ها را برايتان بگويد.
11: در يك جمع، سوپ يا چايي را با هورت كشيدن نوش جان كنيد.
12: به كسي كه دندان مصنوعي دارد بلال تعارف كنيد.
13: وقتي از آسانسور پياده مي شويد دكمه هاي تمام طبقات را بزنيد و محل را ترك كنيد.
14: وقتي با بچه ها بازي فكري مي كنيد سعي كنيد از آنها ببريد.
15: موقع ناهار توي يك جمع، جزئيات تهوع و (گلاب به روتون) استفراغي كه چند روز پيش داشتيد را با آب و تاب تعريف كنيد.
16: ايده هاي ديگران را به اسم خودتان به كار ببريد.
17: بوتيك چي را وادار كنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهن هايش را باز كند و نشانتان بدهد و بعد بگوئيد كه هيچكدام جالب نيست و سريع خارج بشويد.
18: شمع هاي كيك تولد ديگران را فوت كنيد.
19: اگر سر دوستتان طاس است مرتب از آرايشگرتان تعريف كنيد.
20:وقتي كسي لباس تازه مي خرد بهش بگوييد خيلي گران خريده و سرش كلاه رفته!
21: صابون را هميشه كف وان حمام جا بگذاريد.
22: روي ماشينتان بوق هاي شيپوري نصب كنيد!
23: وقتي دوستتان را بعد از يك مدت طولاني مي بينيد بگوئيد چقدر پير شده!
24: وقتي كسي در يك جمع جوك تعريف مي كند بلافاصله بگوييد خيلي قديمي بود!
25: چاقي و شكم بزرگي دوستتان را مرتب بهش يادآوري كنيد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 2:5 بعد از ظهر  توسط مین  | 

اول: جایتان خالی جمعه ی هفته ی پیش یکی از آشناهایمان رفته بود کوه پایش لیز خورد و چیزی حدود 200 متر پرت شد پایین و چون چیز زیادی ازش نمانده بود مرد! سی سالش هم نشده بود شانس آورد که بچه نداشت ولی خب زنش بیوه شد... مداحی هم که آمده بود برای ختم سنگ تمام گذاشت و درحالی که همه در حال گریه و زاری بودند می گفت: « اگر علی اکبر هزاران زخم به بدن داشت این جوان ما وقتی پرت شد، به سنگ های تیز خورد و تکه پاره شد و هر گوشه ی بدنش ...» (به دلیل احتمال جریحه دار شدن روحیه ی شما از شرح بقیه ی حرف ها که چیزی تو مایه های سلاخی و گوشت چرخ کردن بود معذوریم ) کار به جایی کشید که مجبور شدند سیم میکروفن را قطع کنند و سر و ته قضیه را هم بیاورند...

نکته ی آماری :از اول زمستان تا این لحظه که شما این ها را می خوانید 8 تا از فک و فامیل جام رحمت را سرکشیده اند طوری که مجبور شدیم 7 تا مراسم تدفین و 20 تا ختم برویم محض اطلاع هم بگوییم امسال فقط حضور در یک مجلس عروسی نصیبمان شد!

پند اخلاقی: این قدر که مقید هستیم که به ختم و مراسم یادبود اموات برویم اگر به دیدار اقوام زنده برویم لااقل ثواب صله ارحام نصیبمان می شود...

جواب پند اخلاقی: اولا مجلس ختم و این ها مثل عید دیدنی است چون منتظرمان هستند کسی به زحمت نمی افتد، ثانیا خود این مجلس ها سبب صله رحم می شود! باور کنید ما کسانی را توی ختم می بینیم که توی تعطلیلات عید نمی بینیم!

یاد آوری تاریخی: معمولا رسم براین است که از هر جایی بزنند به دشت کربلا، نه بالعکس! این مداح محترم انگار خواسته بود ساختار شکنی کند ولی بدجایی این کار را کرد!!

نتیجه گیری عاقلانه: این حادثه بار دیگر نشان داد حضرت قابض الارواح کاری به سن و جنس و شغل و زمان و مکان ندارد، ولی خب کو گوش و چشم و عقل شنوا و بینا و عاقل؟!

دوم: چند روز پیش یکی از آشناها می خواست با هوایپما برود سفر ( اشتباه حدس زدید این یکی هنوز زنده است!!) موقع خداحافظی می گفت من ساعتم را به دست راستم می بندم تا اگر هواپیما سقوط کرد با این نشانی جسدم را پیدا کنید...  دلمان نیامد به مسافر بگوییم اگر هواپیما سقوط کند طوری می میری که خودت هم دست چپ و راستت را گم می کنی چه برسد به ما...! خلاصه مسافر ما رفت و سالم رسید و ولی موقع برگشت بعد از 24 ساعت تاخیر، بلیط و پرواز با هم کنسل شد تا عزیز دلمان از راه جاده خودش را به ما برساند... وقتی برگشت حسابی شاکی بود که چرا همه چیز روی هواست... ما هم توضیح دادیم چون هواپیما اصالتا روی هوا پرواز می کند  سیستمش هم روی هواست دیگر! تازه شانس آوردی با این وضع تصادفات زنده برگشته ای!!!

نکته ی بی ربط : هر روز 700 نفر در حوادث رانندگی می میرند و صدای کسی در نمی آید، ولی تا هواپیمایی سقوط می کند یا زلزله می آید همه شلوغ می کنند...

پاسخ دندان شکن: چون این 700 نفر هر کدامشان یک گوشه ی این کشور قبض روح می شوند ولی در سقوط یا زلزله یکهویی چند صد نفر با هم نفس کشیدن یادشان می رود که خوب صدا می کند...

محض اطلاع: آمار قربانیان روزانه ی تصادفات در ایران از مجموع تلفات یک جنگ درست و حسابی بیشتر است. کسی یک نقشه ی درست و حسابی برای حمله به مواضع دشمن فرضی سراغ ندارد ؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 11:20 بعد از ظهر  توسط مین  | 

سوال های بی مزه... جواب های بی مزه تر

اول از همه خارج از دستور باید بابت جمله ی ابهام برانگیزی که تو پست قبلی فرمودم(!) هم معذرت بخوام هم نهایت (...) خوردن خودم رو به اطلاع برسونم!!!! بابا ما یه غلطی کردیم و خواستیم یه جور این گدایی کردن کامنت رو که تو وبلاگای به قول پریا خانم درپیت شاهد هستیم دست بندازیم و ولی ظاهرا عزیزان متوجه منظور ما نشدن و خلاصه خودمون دهانمون مسواک شد!!! آخه برادر من٬ من دو کیلو علامت تعجب واسه چی پس گذاشتم جلوش؟؟ هان؟؟؟

دوم از همه بگم چه می کنه این خودتحویل گیری با جماعت کاندیدا !!! فقط کم مونده تو برگه های تبلیغاتیشون بنویسن من آدم بسیار خوب و شریفی هستم! لطفا یه رای ناقابل رد کنین بیاد!!!

آخر از همه باید خدمتتون عارض بشم که همون طور که تو پست قبلی هم گفتم یه مسابقه ای می خواستم بذارم براتون که دو قسمت داشت ولی قسمت اولش به خاطر یه مشکلاتی که براش پیش اومد هنوز تو کماست!!! هر وقت مشکلش حل شد براتون می ذارم و اصلا ربطی به اون حدنصاب کذایی که واسه ما شد مادرفولادزره دیو نداشت!! خلاصه چون قسمت اولش مشکل دار شد تصمیم بر آن شد که اول قسمت دوم رو بذاریم براتون.... پس این شما و اینم سوالات بی مزه ی ما...:

سوالات زیر حاصل مدتها مطالعه و تلاش جانفرساست و با دقت و مشقت و مودت و شفقت و ... طراحی گردیده است!!!

1. نام یک بیماری جدید التاسیس و خطرناک: آنفولانزای...

الف)مرغی

ب)خروسی

ج)گوشتی

د)دنبه ای

2. در دانشگاه ( یا مدرسه) کدام قسمت برای شما مفیدتر است؟

الف)کتابخانه

ب)نمازخانه

ج)کارخانه

د)خانه!

3. کدام قسمت را اصلا نمی پسندید؟

الف)دست شویی

ب)پاشویی

ج)رخت شویی

د)مرده شویی

4. دو دوتا چند تا میشود؟

الف) چهار تا

ب) به تو چه؟

ج)تربچه

د)لئوناردو داوینچی!

5. بازیکن اسبق و سرمربی فعلی تیم ملی فوتبال ایران؟ علی...

الف) دایی

ب) پسر دایی

ج) نوه ی دختری ِ عمه کوچیکه

د) پسرِ پسر خاله ی ملوک خانم اینا!

6. یکی از محبوب ترین سریال های این چند سال اخیر:

الف) شبهای برره

ب) نیمه شب های برره

چ) دم دمای صبح برره

د) شبکه سه و نیم برره!!

7. به کدام ماشین بیشتر علاقه دارید؟ ( این سوال استثنائا 6 گزینه دارد!)

الف) پژو پرشیا

ب) پیکان فرانسیا!

ج) پژو با موتور پیکان

د) پیکان با موتور پژو

ه) رنو با موتور پراید

و) پراید با مغز آدمیزاد و خیارشور!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 11:59 بعد از ظهر  توسط مین  | 

سلام

می دونم الان همه تون در حال هضم پست جدید آتشک هستین ولی خب یه عده توقعات نافرمی از ما دارن( که هر روز بپستیم!!!) و ما هم مجبوریم به رسم صدا و سیما همون طور که در نظر دونی پست قبلی فرمایش فرمودیم کأنه پیام بازرگانی خودمونیم رو بچپونیم تو صفحه که آنتن خالی نمونه!!

راستش آتشک جان تو پستشون درباره ی نحوه ی تبلیغات نامزدهای محترم فرمودن که باید بگم نه بابا! اینجا از این خبرا نیست... همه جا به درو دیوار آگهی تبلیغاتی چسبیده... از این برچسب های لوله بازکنی که رو درب منازل می چسبونن هم بدتر شده! فقط کم مونده همین که در خونه رو باز می کنیم یکی بیاد زارت! یه آگهی بچسبونه رو پیشونیمون!!!

حالا از این بحث ها هم که بگذریم بنده یه پستی می خواستم براتون بذارم که یه خورده مشکل پیدا کرد...

راستش یه مسابقه ای بود که حالا اگه نظرات این پست به حدنصاب برسه(!!!) حتما اون پست رو می ذارم براتون...

حالا برا اینکه خیلی ناراحت و پنچر نشین براتون یه شعری آماده کردم که توجهتون رو بهش جلب می کنم(بابا حیاتی! بابا ۲۰و۳۰ ! بابا خبرگزار واحد مرکزی خبر! بابا بامزه!!!)

تصویر یکی مرد خطا کار کشیدم

او را به دو صد بند گرفتار کشیدم

عکس قد او خم شده در زیر بسی بار

چون باربری سخت گرانبار کشیدم

وآنگاه به دور و بر آن مردک لاغر

عکس پسر و دختر بسیار کشیدم

دادم سر افسار به دست زن چاقی

چون بر سر آن غمزده افسار کشیدم

پیش رخ آن خسته ی بدبخت بدهکار

تصویر زن و مرد طلبکار کشیدم

تا آنکه رهش بسته شود از پس و از پیش

در پشت سرش نیز سگ هار کشیدم!!

کوتاه سخن آنکه به نقاشی این نقش

او را ز همه حیث در آزار کشیدم

تا آنکه دهم زان همه آزار نجاتش

آخر تن او را به سر دار کشیدم

آمد زن من پیشم و گفتا چه کشیدی؟

گفتم که: یکی آدم زن دار کشیدم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 3:28 بعد از ظهر  توسط مین  | 

السلام و علیک یا بلاگ نویس های کبیر.
همونطور که دیگه تقریبا همگی میدونید حضرت مین (ع) از این پس بنده حقیر را در امر بلاگ نویسی یاری و مساعدت می فرمایند که از ایشون همینجا و از طریق این تریبون معتبر ورود ایشان را به این وبلاگ تبریک میگم.

و اما دیشب اتفاقات جالب انگیز ناکی واسم افتاد که میشه تو یه پست بگنجونیمش.(از صیغه گنجاندن است)

دیشب در حالیکه داشتم از بیکاری تلف میشدم راه افتادم تو خیابونا و از این مغازه به اون مغازه (در حالیکه البسه عید خریدار ی شده)وقت مبارک رو میگذروندم.البته نه اینکه مرض داشته باشما بلکه قصدم این بود که اگه لباس مناسبی دیدم خریداری کنم.

همینطور داشتم میگشتم تا به یه فروشگاه بزرگ رسیدم که از فرط شلوغی شتر با بارش توش گم می شد و سگ صاحاب خودش رو نمیشناخت .وارد مغازه شدم و در بین شلوغی کتی رو تن یه مانکن دیدم که یه نمه نیم دار به نظر می رسید .با خودم گفتم خوب حتمن کت نیمدار امسال مد شده باشه. از پشت سرش دستم رو دراز کردم و به خیال خودم کت مانکن رو گرفتم و جنسش رو مزمزه میکردم که ییهو دیدم یا رو که من تا حالا فکر میکردم مانکنه برگشت .تازه متوجه شدم ای دل غافل این مانکن نیست ،آدمه(اخه من چمیدونم تو مانکنی یا مدلی یا ادمی).

کلی از یارو معذرت خواستم و رفتم داخل تر مغازه  یه کم قیمت گرفتم و گفتم یه شلوار آورد.شلوار رو برداشتم و رفتم عینهو درخت عرعر(اینو مادر بزرگم میگه)تو صف وایسادم تا نوبتم شه برم پرو کنم .(آخه سه تا اتاقک بیشتر نداشت که یکیش در نداشت و میشد همون دوتا)

بعد از چند دقیقه ای نوبت ما هم رسید و من به  حول و قوه الهی پا در اتاقک نهادم .

با سعه صدر کارم و شروع کردم. کار به جایی رسید که شلوار جدید آویزون بود و خشتکم تو دستم و همینطور که کارمو انجام یه دفعه دیدم لای در باز شد و یه کله از اون پایین که مال یه کودک بود پدیدار شد. و تا اومدم به خودم بیام یه دفعه در کامل باز شد و آبروی نداشته ما به دست یه کودک شیطون بر باد رفت.

حالا منو بگو .در این شرایط دشوار یه دستم به خشتکم بود که از اینی که هست ضایع تر نشه و در حالیکه سه لا شده بودم با یه دست دیگم در تلاش بودم تا درو ببندم و این ملت هم که شب عیدی همه گی به نوعی با این گرونی سر سام اور اعصابشون داغون شده بود با دیدن این صحنه کلیه غم غصه و گرونی اینا رو فراموش کردن و انگاری دل غشک گرفته بودن.

منم درو بستم و سریع  لباسمو دو مرتبه پوشیدم و مثال یک جنتلمن تمام عیار از اتاقک بیرون اومدم و رفتم طرف صندوقدار و شلوار رو بدون اینکه پرو کنم حساب کردم فلنگ رو بستم.

پا ورقی :

اول اینکه یادتون باشه تنهایی نرین خرید.حتی اگه شده یه افغانی کرایه کنید این کارو بکنید تا پشت در وایسه.

دوم:سمعکتونو ببرید تا کت مردم و نگیرین به جای کت مانکن.

سوم :نامزد های محترم انتخاباتی امسال لطف کردن و پوستر به درو دیوار و پنجره و خونه مردم و اینا نمی چسبونن بلکه  پوستر ها رو میرزن و تو پیاده رو  ها و میرن و اگه همینطور پیش بره فکر کنم مردم همییشه در صحنه روز انتخابات با تاپ و شرت شلوارک و اینا بیان بزننتو دهن امریکا.تا مجبور نشن وسط میدون جنگ مدام با دستشون پاچه شلوارشو نو جمع کنن.

تبصره:دیشب خواب میدیدم این طرفدارای افراطی عده ای از اقایون نامزد به سبک تارزانی و با همون صدا های نهیب کالبته کمی باسش بیشتر بود .(یه چیزی تو مایه های نفخ صور دوم)از در و دیوار اویزون میشدن تو خونمون و همش پوستر تبلیغاتی میوردن .ده قلیلی هم از روش نینجایی استفاده میکردن و میومدن منو با گونی میبردن تو ستادشون ازم قول رای میگرفتن .که واقعا اینا وحشتناکه و منم ییهو از خواب پردم. 

 

  چهارم: توولات ما(اصفهان) مرغ کیلویی 2300تومانه.نظرتون رو در این مورد بگین بینیم تو شرق و غرب ایران قیمت مرغ واحد هست یا نه.

پنجم: شنبه ازمون قلم چی داشتیم و من با یه تکپوش آستین کوتاه ساعت هفت صبح زده بودم بیرون و ملت تمامن کفشون بریده بود .

ششم:امشب استاد محترم تو ورزشگاه کلی بدن سازی به سبک معبدایی که تو فیلما ی چینی هست  باهامون کار کرد و کلی هم بیخود بی جهت کتکمون زد و امشب من با مشقت فراوان و در حالیکه تمام بدنم درد میکنه اومدم پست بذارم.

هفتم:یه بار دیگه حضور  غرور انگیز ناک مین رو به خودش و شماها تبریک میگم و میدونم که شدیدا و قبیحا احساس شادی و نشاط و خوشحالی داره که داره به همراه من تو یه وب  آپ میکنه . و انقد خوشحالههههههههههههههههههه که هر شب خواب آتیشی و اینا میبینه.

هشتم : همین دیگه فعلا بای. 

 تا یادم نرفته پیش بینی شده یه سنگ حجرالبگین (سنگ بیگانگان)بذارن توی مکان های رای گیری و ملت بیان و با بسته های انرژی اتمی هفت بار بزنن تو پوز کشور های بیگانه مثل امریکا و انگلستان اینا.

نهم :ایندفه دیگه راست راسی بایییییییییییییی.

 

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 10:32 بعد از ظهر  توسط آتشک   | 

خواندن این مطلب به افراد بالا و پایین 18 سال توصیه نمی شود!!!

ازتان خواهش میکنیم دیگر گریه نکنید می دانیم که کمی غم داشتید و دلتان برای ما تنگ شده است. خب حالا ما این جاییم تا به چند نکته از هزاران نکته ای که در طول این مدت از طریق نامه و ایمیل و اس ام اس پرسیده بودید پاسخ بدهیم. ما در اینجا فقط به تشکر ها و سوالات پاسخ می دهیم و اصلا با انتقادها کاری نداریم!! حالا که درجه انتقاد پذیری ما دستتان آمد می رویم سراغ سوالات و نظرات:

م. ن: مطالب شما بهترین مطالب بلاگفا است...

ما: بله ما هم همین اعتقاد را داریم ولی نمی دانیم چرا تا ما این را می گوییم همه میخندند می گویند:« بابا تواضع!» چه ربطی دارد؟!!

ز. ر : می شود یک ستون ثابت برای پاسخ به سوالات بیشمار جوانان راه بیندازید و خودتان جواب بدهید؟

ما: می شود ولیکن میزان پست ها در یک روز بالا می رود و درنتیجه بازدیدها زیاد می شود و وبلاگ دچار انهدام(!) می گردد و این با سیاست هر ده روز یک پستِ وبلاگ(!) منافات دارد!

الف. ه: در بعضی سایت ها و مجلات از اسم شما استفاده می شود...

ما: این اولین باری نیست که از نام ما استفاده می شود و آخرین با هم نخواهد بود ما هم از هر گونه استفاده از ناممان که منجر به معروفیت مان شود لذت می بریم!

آ.ک: آقا ما با این مطالب آتشک خیلی حال می کنیم!

ما: نه بابا!! اصلا نفهمیدیم کی بود!!!!

ص. ل: عزیزم زنگ بزن ساعت 4 منتظریم...

 ما: زنگ زدم نبودی (اِ ، این پیام خصوصی بود، شما چرا خواندید؟!!)

 خب این بود بخشی از پیام های شما و جواب های ما که مطمئنا مسیر زندگی تان را تغیییر می دهد. ما همین جا هر گونه ارتباط  با یادداشت های افسرده ای که در نظر دونی نوشته خواهد شد را به شدت تکذیب می کنیم. بقیه حرف ها بماند برای بعد اگر اخراجمان نکردند!!

توضیح ضروری: آن تیتر ار انتخاب کردیم تا کنجکاوی تان را تحریک کره باشیم و این مطلب را تا ته بخوانید!
+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 9:56 بعد از ظهر  توسط مین  | 

سلام و دو صد درود!

انگار تو این وبلاگ گیر دادن به اسم نویسنده ها به سنت تبدیل شده!

حالا ما باید بیایم راجع به اسممون جواب پس بدیم (لا اله الا الله...!)

ناصر خان ( که اول باید ازشون بابت نظرات ارزش مند تشکر کنیم... چوخلصیم بابا!!) فرمودند این اسم زیادی خشونت آمیزه

والله خب من چی بذارم اسممو؟؟ یه عده فرمایش فرمودند بذار آتشک پریم!!(پریم که می دونین چیه؟ همون علامت فسقلی که تو ریاضی می ذاشتیم رو حروف و می شد آپریم ب پریم و الخ!) که هم با آتشک جان قاطی نشه هم اینکه وبلاگتون یه دست باشه! ولی خب مگه ما مغز خر خوردیم که این کلمه ی کذایی رو بیاریم تو اسممون؟ آتشک آدم رو یاد لحاف تشک می اندازه! بعدشم ما اصلا خوش نداریم که پس فردا خواننده ها و بازدید کننده های محترم هی راه به راه بیان بگن اسمتو که می گیم خنده مون میگیره!!! وا... خدا مرگم بده! من اگه از این حرفا بشنوم دراز به دراز می افتم و رسما نمودارم رسم می شه!! ما قلبون ضعیفه آخه طاقت این حرفا رو نداریم که! اگه قرار باشه شما با اسم ما روده بر بشین ما دیگه باید این وبلاگ رو ول کنیم به اتفاق آتشک جان بزنیم تو کار تولید نخ بخیه روده!! نمی شه که آخه برادر من...

اسم گهربار ما( یعنی مین) واسه خودش حکایت ها و داستان ها داره که ما اصلا قرار نیست واسه شما تعریف کنیم! (اینو گفتم چون از اول متن ضدحال نزده بودم سر دلم مونده بود... آخیش!) مخلص کلام اینکه حسن خوب(!) این اسم اینه که معانی مختلف و متنوعی داره... یکی اسم مارو که میشنوه مین و نفربر و سیم خار دار یادش می افته! یکی یاد دقیقه و مخففش  یعنی مین می افته( البته به انگلیسی) یکی می ره تو نخ درس شیرین ریاضی و اسم ما مینیمم و ماکزیمم رو براش تداعی می کنه (این مورد بیشتر در بین پا کنکوری ها مشاهده شده!) یکی دیگه ممکنه یاد یانگوم و افسر مین جانگو و سس خرمالو و پاره کردن شیکم عالیجناب بیفته! یکی دیگه...

دیدید که چه معانی وسیع و گسترده ای داشت این اسم ما...

حالا هر کدوم از شما جزو کدوم دسته اید؟ شما (یعنی شما... نه شما رو نمی گم بغل دستیت رو می گم!) با شنیدن و خوندن و دیدن اسم اینجانب یاد چی می افتی؟ اژدهای هفت سر؟ حسنک وزیر؟ مگ مگ و دوستان؟ گوریل انگوری؟ انرژی هسته ای حق مسلم دوغ؟ چهارخونه؟ حسن گلاب؟ آل پاچینو؟ اسپیلبرگ؟ یازده یار اوشن؟ کتاب های فهیمه رحیمی؟ گردگیری شب عید؟ گرونی و تورم و نفت وسط سفره و تغییر ساعت کار بانک ها و سهمیه بندی بنزین و ..... (یکی منو بگیره!!!)

خب عزیزان عزیز! بنده جسارتا در عرض یک روز دوتا پست گذاشتم! امیدوارم این خطای بنده رو با چشم خطا پوش خودتون.... (نمی دونم چه فعلی بیارم!) ولی خب باید یه نکاتی رو عارض می شدم که شدم...

دیگه بدون هیچ تشریفات و من بمیرم تو بمیری و مرا ببوس برای آخرین بار(!!) و از این حرفا می گیم زت زیاد... اگه عمری باشه بازم در خدمتیم

اوا داشت یادم می رفت(خاک عالم!) ناصر خان گفته بود مورد پنجمی پست قبلی رو نفهمیده که باید خدمت ایشون و بقیه کسانی که دچار این مشکل شدن و می شن خواهند شد بگم اون مربوط به نظردونی آخرین پست آتشک بود یعنی به طور دقیق تر مربوط به نظر بیستم و بیست و یکم! اگه ملتفت نشدی برو بخون می فهمی انشالله!

این آتشک هم دیشب ما رو تا ساعت چهار صبح عینهو .... (ای بابا برادر من چرا سانسور می کنی خب هی؟) نگه داشت گفت بیایم پست بذاریم و ما هم با تحمل مشقات فراوان (یه دفعه اش که هرچی نوشته بودم پاک شد و بنده دوباره از اول نوشتم!) وخلاصه با بدبختی براتون پستیدیم و بعد هم کپه مون رو گذاشتیم و همه اش خواب پست و وبلاگ و آتشک و اینا رو دیدیم!!( اینم از شانس ماست دیگه همه خواب شاه پریون می بینم ما باید خواب آتشک رو ببینیم!!)

خب فکر می کنم یه بیست خط بالاتر قرار بود تمومش کنم! چه کنیم دیگه هی تا میایم بریم یه چیز ییهویی یادمون می افته!

من انقدر موقع نوشتن چیز میز یادم میاد بنویسم که فکر کنم اگه روزی سه چهار تا پست هم بذارم حرفام تموم نشه ولی خب به دلیل همون پارگی روده تلفات احتمالی از این کار خودداری می کنم!!!

دیگه کم کم زحمت رو کم می کنیم! فقط یادتون نره که بگین اسم بنده شما رو یاد چی می اندازه؟

ممنون

زت زیاد
+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 12:13 بعد از ظهر  توسط مین  | 

صفرم: ورود غرور آفرین خودم رو به این وبلاگ خدمت تمامی شما عزیزان تبریک عرض می کنم!!

یکم: از این خودتحویل گیری مفرطی که بنده دچارش شدم اگه بگذریم باید خدمتتون عارض بشم که اینجانب...(صدای بوق جهت سانسور این قسمت!) ملقب به مین از این لحظه در خدمت شما خواهم بود و به اتفاق جناب آتشک در این وبلاگ به نویسندگی خواهم پرداخت(اوه اوه چقدر ادبی شدم!!! عجب فعلی!!!)

دوم: سعی می کنم چند روز یه بار و ایشالله زود به زود براتون بپستم(هه هه فکر کردین فقط خودتون از این کلمه ها بلدین دروکنین!!!)

سوم: ما که معمولا یه جا بند نمی شیم ولی خب سعی می کنیم به خاطر رفاقتمون با این جناب آتشک اینجا نمک گیر بشیم( گفتم سعی می کنما!!!)

چهارم: امیدوارم بتونم در شاد کردن فضای این وبلاگ سهیم باشم و لبخند رو بر لبان شما بشونم( البته فقط لبخند نه بیشتر وگرنه مثل دهن خودم می شه که مثل کش تنبون همین طوری کش میاد!!!)

پنجم: از پریا خانم(با تاکید بر الف آخر اسمشون که شاکی نشن یه وقت) بابت مطلبی هم که در نظردونی خدمتشون عارض شدیم باید معذرت خواهی کنیم. ولی خب چه کنیم ما کلا اگه به یکی گیر ندیم و جوراب یکی رو پرچم نکنیم خوابمون نمی بره که! پس شما دوست عزیز! آره با خود شمام که داری هر هر به ریش این عزیزمون می خندی بدان وآگاه باش که به زودی نوبت خود تو می رسه که جورابت پرچم بشه و این بار من وپریا خانم و بقیه برو بچز به ریشت می خندیم( حالا در مورد بانوان گرامی که از داشتن نعمت ریش محرومن!!! بعدا یه فکر اساسی می کنیم!)

ششم: دیگه پاورقی و از این سوسول بازی ها نداریم ما... هر چی بخوایم خدمت انورتون عارض بشیم همون بالا تو سرورقی و دست ورقی و اینا می گیم... پاورقیمون کجا بوووووووووود؟؟؟؟

هفتم: هیچی دیگه همه چیو گفتم... بذار یکم فکر کنم.... آره دیگه تموم شد...

هشتم: راستی سلام..!!

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 3:28 قبل از ظهر  توسط مین  | 

سلام و صدسلام و چند صد سلام.

دیروز مادر بزرگمو بردن بیمارستان تا دیسک کمرشو عمل کنن و گویا قراره فردا این عمل انجام بشه.

این مادر بزرگ گردن من خیلی حق داره .چون بابا ننه من فرهنگی هستن تا یه سنینی این مادر بزرگ منو بزرگ کرد و حتی با من سر  کلاس درس که نه ولی سر کلاس مهد اومد.

امروز نزدیکای ده صبح موفایلم زنگید.خاله خانم بود .میخواست اتاق بزرگه رو تر تمیز کنه تا فردا روزیکه مادر بزرگ مرخص شد و اقوام ما که تقریبا به تعداد یاران پیامبر تو جنگ بدر هستن اومدن بهش سربزنن جا باشه و درضمن محیطی آرام واسه خود مادر بزرگ فراهم بشه تا سر صدای این نوه های کوچول موچولو که عینهو هفت کوتوله میمونن اذیتش نکنه.

منم بلافاصله با قدرت طی الارضی که دارم خودمو رسوندم خونه مادربزرگه.یکی از دایی هام و دوتا از زندایی ها و دوتا خاله ها و مامانم اونجا بودن و مشغول خونه تکونی و نظافت .هفت کوتوله هم سه تاشون اونجا بودن.(سه تفنگدارشون  مثلا)

از راه نیومده البسه کار رو بهم دادن و منم لباس کار پوشیدم و کمربند همت و بستم و دست بکار شدم .

اول از همه دوتا کمد بزرگ بود که با دایی جون جا به جا کردیم. کمی احساس مهراب فاطمی ای بهم دست داده بود.بعدش رفتیم سراغ فرشا .چهار تا فرش دست بافت و تا دلت بخاد سنگین. کار که به اینجا رسید دیگه دایی جون رفته بود گل بچینه ومن موندم و چهار تا فرش .فرشا رو یه نفری بردم تو اتاق بزرگه البته مامانم کمک میکرد و یه ریز قربون صدقم میرفت .هرچی بهش میگفتم به خدا تا شبم که بخوای کمک میکنم .مگه به خرجش میرفت . مثلن میخواست انگیزه کار بهم بده که یه وقت از زیر کار در نرم.(البته اینم بگم مامانم  یه دستمال قدرت برام دوخته که اونو گرفتم ویه بسته اسفناجم از توجیبم در آوردم و زدم به بدن و خیلی سریع قالی ها رو بردم ) .فرشا رو که بردم یه نیگا تو آینه به خودم کردم و یه کم فیگور گرفتم .دیدم قیافم عوض شده ولی خیلی برام اشناست .یه کم به دوگوله فشار اوردم تا دوزاریم افتاد که شبیه رونی کلمن شدم. بعدش نوبت جارو بود. سریع رفتم جارو رو برداشتم تمام فرشا روکه حالا پهن شده بودن جارو کردم .ساعت دوازده و نیم بود که جارو تموم شد و تا یک شیشه پاک میکردم.

با لاخره ساعت یک مراسم خونه تکونی تموم شد.در پایان این مراسم بنده به عنوان مرد اخلاق برگزیده شدم و لقب بهترین خانه تکانیست رو هم به من اختصاص دادن.سمیرغ بلورین بهترین حمال فرش نیز به من داده شد و علاوه بر اینها نامزد دریافت لوح سپاس و کارت صد آفرین از جشنواره سوبل که ارزشش کمتر از نوبل نیست شدم.

اون اخر کارم دایی جون خیلی خرامان همچون طاوسی ومست وارد شد و معلوم شد حضرت ایشان رفته بودن  از بیرن یه نمیدونم چی چی واسه شیر حمام بخرن تا درستش کنن ولی تو راه ماشینش پنچر شده بود  اینا  خلاصه عذر خواست.

  پاورقی :

اول: در مورد اسمم که اینروزا مایه خنده شده .آتشک رو اونایی که اول دبیرستان یا بالاتر هستن میدونن که چیه.اسم کهن فارسیه که تو داستان سمک عیار اومده حالا اگه خیلی خنده داره (در حد روده بر شدن ) من راضی به تلف شدن خوانند گان عزیز نیستم  عوضش میکنم و میذارم یخمک.ولی اگه خنده دار بودنش در حد لبخنده اشکالی نداره .جون خودم من خوشحالم میشم  از اسمم مردم  خوشحال بشن.

دوم:اینکه باران خانم بهله. اون عکس خودمه اون گوشه .مال دوران طفولیته .قربون خودم برم نمکی و خوشگل بودم.

سوم:این چند روزه به اینتر نت دسترسی نداشتم اینه که اینجور شده بید و نتونستم بآپم که واقعا شرمنده دوستان شدم.

چهارم :استقلالمون که با فیروز خان داره میترکونه.

پنجم:سلامتی دکی محود جون.

ششم : هیچی دیگه همینا بودش.

هفتم تا آژ بعدی باااااااااای

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 6:36 قبل از ظهر  توسط آتشک   | 

سلام سلام صدتا سلام هزار و سیصدتا سلام.

جمعه صبح ازمون قلم چی داشتم .کلی هم ایندفه خونده بودم و آمادگی کاملی داشتم.ساعتم رو تیم کرده بودم که ساعت پنج بیدار شم تا هم کمی به مروردرسام برسم و هم اینکه آماده بشم و سر موقع به جلسه برسم .آخه همیشه یه ربع بعد از شروع آزمون میرسیدم.خلاصه ساعته رو گذاشتم بالا سرم و ساعت هشت و نیم شب تخت خوابیدم تا بلکن خستگی ها رو به تختخاب بسپارم صبح سر حال بلند بشم.ولی از اونجاییکه خیلی خسته بودم صبح سر وقت معین شده  ساعت بیچاره که از مهارت های من خبر نداشت شروع به قوقولی قوقو کردن نمودو من جسورانه یه حرکت خیلی حرفه ای که شما فقط توی فیلمای بروسلی دیدید خفش کردم و دوباره خوابیدم. صبح زود ساعت هفت در حالیکه خوابای خوب و با حالی داستم میدیدم با داد و بیداد مادر از خواب بیدار شدم. نیم ساعتی بود که سعی در بیدار کردن من داشت اما موفق نشده بود و منم که دیگه ساعت هفت متوجه جهد و تلاش بی امان مادرم شده بودم همونطور خواب الود بلند شدم و در حالتی که زانو به بغل کرده بودم نشستم سرجام که ناگهان وارد اومدن ضربه ای منو به خودم آورد(البته اینو بگم که اصولا مادر من در همچین مواقعی که پای وقت و سر وقت رسیدن در میونه خیلی جدی و کمی عجول هستند والا ساعت هفت خیلی دیر نشده بوده)و اون ضربه چیزی نبود جز سیلی ای که برادرم با استفاده از دمپایی بر کمر من نواخت.

دیگه کم کم قضیه داشت خطرناک میشد .پس بی درنگ بلند شدم و اول از همه وضو گرفتم و قضای نماز صبح رو خوندم و بعدش به صورت ضرب العجلی کیک و شیر را به عنوان صبحونه برگزیده و خوردم و سپس شانه ای در موهای ژولیده خودم انداختم و بی درنگ خانه را ساعت هفت و نیم که میدان جنگی شده بود واسه خودش ترک گفتم.

باعجله توی کوچه پرپیچو خم قدم نهادم و سر یکی از پیچ ها نفهمیدم چی شد که یکی دو متری از زمین فاصله گرفتم  و محکم با نشیمن گاه محترم به زمین فرود آمدم و در همین حین دختر خانمی رو در بغل خویش یافتم (استغفرالله،خدایا توبه)

اما درد نشیمنگاه به حدی بود که سریع اونو پس زدم والبته اونم با جیغی خفیف خیلی دستپاچه دمشو گذاشت رو کولش و سریع کلید انداخت و رفت تو خونشون که تو همون کوچه بود .صحنه بدی بود ولی خوشبختانه کسی جز یک کلاغ اونجانبود.والا کلی حرف برامون در می آوردن.

در ادامه راه به هل دادن یه پیکان هم پر داختم چون مال یه آشناهامون مجبور بودم کمک کنم .(بامرامم دیگه چیکار کنم.)

خلاصه رسیدم سر خیابون و بعد از کمی معطلی یه تاکسی پیدا شد که عقب  واسه یه نفر جاداشت.

درو باز کردم و پریدم بالا که ناگهان همون دختر خانمی که چند دقیقه قبلش تو بغلم بود رو کنار دستم دیدم. و بی درنگ رفتم تو فاز فیلمای عشقولانه و این اتفاقات رو به فال نیک گرفتم که حتما ای اتفاقات بی دلیل نیست و  زمونه ما رو با هم آشنا کرده .

بله خلاصه بعد از این همه اتفاق به مقصد رسیدم ولی مسئول برگزاری آزمون گفت دفترچه برامون نیومده.

در این لحظه میشد کلی خشم و غضب رو در چشمان من دید.انقد زیاد که میشد یه مشت خرج اون یارو که اینو گفت میکردم.

با کلی ضد حال و عصبانیت برگشتم خونه و از این بیشتر عصبانی شدم که تمامی اعضای خونه که برای بیدار کردن من بسیج شده بودن حالا در خواب ناز تشریف میداشته بوده اند.

پاورقیا:

اول:غلطای تایپی وحشتناکی داشتم که برای نمونه در زیر یه خطشو میذارم براتون.

"پس بیدرنگب لندشدم و اول از همه وضو گرفتم و فضای نماز صبح رو خوندموبعدش به صورتضربالاعجلی کیک و شیر را...."

دوم: این برنامه "مردم ایران سلام"اولا خوب بودا ولی الان دیگه داره خراب میشه.یعنی با شروع دهه مبارک زجر و الانم واسه این انتخابات.منکه اصلا از این شهیدی فر و کلا گروه این برنامه انتظار نداشتم .

 سوم: اینکه محمود جون هرسال دم عید کلی حق برامون از اروپا میاره.فقط من نمیدونم حالا با این همه انرژی هسته ای آیا میتوان به اشتغال و ازدواج و مسکن و تورم وحشتناک و ... را حل کرد آیا؟

چهارم:منو چه به سیاست بریم تو فوتبال و تسلیت خدمت پرسپولیسی ها عرض بنماییم.

من نمیدونم این قطبی غیر از  فکتور شانس(به قول خودش) با چی تونسته پرسپولیسو تو رتبه سوم حفظ کنه که حالا ازش برای تیم ملی برنامه خواستن. انصافاتو ایران بهتر از قلعه نویی نداریم.

پنجم: ازتساوی میلان و آرسنال هم بسی خوشحال شدیم.

ششم:برای باران خانم که از اسم من خندشون میگیره.باران خانم شما لطف دارین راحت باش هر وقت دلت گرفت اسم منو بنویس و یکم بخند منم خوشحال میشم.

هفتم: بعد از نوشتن پست قبلی کلی از ادیبان و نویسندگان جهان به خوابم اومدن که ای آتشک اگر دیگر روزی چنین جسارتی به ما نمودی از یه نقطه حساس بدنتباکش دارت میزنیم.و من هم بلافاصله طلب عفو کردم ازشون.

هشتم :تا آپ بعدی بای

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت به وقت گرینویچ 10:22 بعد از ظهر  توسط آتشک   |